ی ی ی Ґ Ӂی ی ی ی Ș یی ی ی ϐی ی ی ی   . 

زندگی خسرو

بعضی ادم ها در زندگی دیگران تاثیر گذارهستند وبعضی ها نه در زندگی خودشان ونه در زندگی دیگران هیچ تاثیری نمی گذارند بلکه در بیشتر موارد تاثیر پذیر هستند .من انموقع برای بار دوم یا سوم بود که رفته بودم تهران . سال 1365 بود کار درست وحسابی نداشتم برای همین طی دوماهی که گذشته بودیکی دوکار عوض کردم انهم بدلایل شرایطی که داشتم مجبور شده بودم به سراغ کاری بروم که اطلاعات چندانی از ان نداشتم روز اولی که رفتم ساختمان نبش میدان فردوسی گفتند اقای شیخ الاسلامی هنوز نیامده وباید صبر کنی من ومنوچهر خان رفته بودیم انجا اصلا شروع این کار با پیشنهاد او شروع شده بود ادم های زیادی میشناخت وبرای منی که نه تهرانی بودم ونه از قبل اشنایی انجا داشتم بودن یک ادمی که راهنمایت کند غنیمت  البته باید مواظب باشی که ان وسطا قربانی یک رابطه نشوی .

اقای شیخ الاسلامی که امد من وچند نفر دیگر که انجا بودیم با هم سلام کردیم منوچهر خان خیلی سریع رفت سر اصل مطلب وگفت این اقا شهرستانی است واز بچه های جنوب است وبا ادبیات هم سروکار داره واومده با شما کار کنه اقای شیخ الاسلامی هم گفت باشه به همین سادگی قبول کرد ومن هم تا ظهر هیچی نپرسیدم فقط با چند نفری که انجا بودند سر صحبت باز کردم تا با نوع کار اشنا شوم  منی که عادت به پرسیدن داشتم اینباراز کاری که باید بکنم نپرسیدم واین خوب نبود .

تا بعداز ظهرتوسط چند نفری که انجا بودند با کار اشنا شدم یک شرکتی بود که کتاب زرد بیرون میداد یعنی همان یلو پیج اینجا.  این شرکت کتابی هر سال منتشر میکرد که اطلاعات وادرس شرکت ها در ان قید شده بود وراهنمای سال محسوب میشد اسم شرکت کار وپیشه بود ونبش میدان فردوسی در طبقه دوم یک دفتر با چند اطاق داشت کار ش جمع اوری وگرفتن تبلیغات بود وبوسیله چند کارمندی که داشت اینکارا انجام میداد 

روز اول برای اینکه با کار اشنا شوم منو همراه یکنفر بنام خسرو کردند وبه ایشان گفتند این اقا فرهاد همرات میاد خوب فوت وفن کار یادش بده

اقا خسرو چند سالی از من بزرگتر بود قدوقواره اش از من کمی بلندتر موهایی که به قهوه ای سیر میزد سبیلی مموشی داشت وچهره باصفا ومظلومی با چشمانی روشن  خیلی مودب ومنظم بود  من ازا ینکه قرار شده بود با این ادم برای روز اول بروم سرکار خوشحال بودم  شاید شما هم براتون پیش امده است که توی زندگی بعضی وقت ها با ادم هایی مواجه میشوی که انگار بارها اونو دیدی ومیشناسی نظر من در باره خسرو هم همینطور بود حدااقل از بابت انسانیت وخوبی اش قلبا حس کرده بودم که ادم خوبی باید باشه

برای روز اول خسرو با چند شرکت از کنار خیابان ویلا که چند کیوسک تلفنی بود  تماس گرفت ووقت خواست که اگر انها هستند برویم  . سوار اتوبوس شدیم چند ایستگاه نرسیده به تجریش پیاده شدیم  وارد یک ساختمان کنار خیابان شدیم طبقه دوم بود در که باز شد با یک محیط متفاوت روبرو شدیم انموقع ها هنوز جنگ بود وکوچه وخیابان بوی جنگ میداد دیدن یک اطاقی که با نور ملایمی دکور شده بود وخانمی که ارایش کرده بود وخیلی شمرده صحبت میکرد حداقل برای من کمی تازگی داشت

از منشی اجازه گرفتیم ورفتیم سراغ مدیر شرکت  واقعا بالای شهر وپائین شهر تهران همیشه فرق میکرده وانروز هم همینگونه بود . بعد از کمی صحبت خسرو توانست یک تبلیغ برای مدت یکسال ودرج در کتاب سال بگیرد نصف صفحه رنگی به ارزش سه هزار تومان  خسرو میگفت بابت هر اگهی که بگیری ده درصد مال ماست وپورسانت ما محسوب میشود من برای اولین بار بود که با اینگونه کار اشنا میشدم برایم جالب بود از اینکه میتوانستم با شرکت های مختلف از شمال تا جنوب شهر تماس داشته باشم هیجان داشت  اینرا هم از منظر نگاه انقلابی به تحولات جامعه ایران در ان سالها ارزیابی میکردم وهم کنجکاویی که هزارها شرکت مختلف در شهر بزرگی در تهران چکار میکنند وچه تولیداتی دارند

روز دوم قرار بودم خودم بروم سوالاتی که برایم مهم بود از خسرو پرسیدم او ادرس چند شرکت در جنوب شهر وچند شرکت در شمال شهر بمن داد .

انموقع بصورت موقت در یکی از مسافرخانه های دست چندم در خیابان چراغ برق تهران نزدیک بازار بزرگ تهران زندگی میکردم . راجع به انجا در داستان دیگری برایتان خواهم نوشت  چون این داستان مربوط به خسرو است از ان حواشی صرفنظر میکنم  .

مثل هر ادم تازه کار پیداه کرده ای تا صبح چند بار بیدار شدم وصبح زود ساعت 6 از مسافرخانه زدم بیرون  اومد سرمیدان توپخانه رفتم سر نبش جایی که یک دکه  ای چایی  داغ با کیک داشت  چایی وکیک که خوردم راه افتادم  ؛قرار بود بروم میدان شوش ؛ از مسیر هفده شهریور رفتیم تا رسیدم به شوش   مسیر را با اتوبوس رفتم انموقع بلیط اتوبوس یک تومان بود  ایستگاه شوش پیاده شدم . انجا پر از گاراز وشرکت های باربری وحمل ونقل است پر از کامیون پراز ادم هایی که بی وقفه کار میکنند هر باربری بیش از ده تا بیست وگاه پنجاه تا ماشین باری خاور پنج تن بنز ده تن ماک دماغ دار وحتی کامیونهای قدیمی بنزینی داشت  . میشود گفت بیشترین بارهایی که به شهرستانها حمل میشد از همین گاراز ها بود  من اولش خیلی خوشحال بودم که با این همه گاراژ وباربری میتونم روزی حدااقل یک تا دوتا هم تبلیغات بگیرم و کاروبارم ودرامدو پورسانتم خوب میشود

اما این اتفاق نیافتاد سراغ اولین شرکتی که رفتم مجبور شدم نیم ساعت بایستم تا صاحب باربری کارش تموم بشه بعدش به حرفهای من گوش بدهدفترش هیچ شباهتی به دفترهای شمال شهرتهران نداشت  ؛ ده تایی راننده نشسته بودند سیگار میکشیدند ومدام هم چای میخوردند ؛ من هم چای خوردم وکمی هم با راننده ها صحبت کردم از اینکه کجا میرن وچه  شهرهایی بیشتر بار میبرند . در همین حین بود که صاحب باربری یکهو رو به من کرد گفت جوون بگو  ماشین برای کجا میخوای ؟ گفتم من اقا ماشین نمیخوام  .گفت پی چی  گفتم من اومدم شرکت شمارا به مردم معرفی کنم . صاحب باربری مثل کسیکه برای اولین باره که چنین حرفهایی میشنوه  به من نگاه کرد ومن بلافاصله کتابی که همراه داشتم بهش نشون دادم   گفت خوب که چی بشه   گفتم انوقت هرکی بارشو بخواد ببره  جایی سریع با شما تماس میگیره  ومشتریتون بیشتر میشه

راننده ها کمی ذوق برشون داشت گفت ببینیم کنابتو . من هم دادم . انها هم چند تایی با هم تماشا کردند انقدر که راجع به ماشینها صحبت کردند کسی نپرسید بالاخره تو کی هستی بعد از ربع ساعتی بدون نتیجه از اون باربری خارج شدم

وقتی بیرون می اومدم برای خودمن هم جالب بود که ما ادم ها چقدر با همه نزدیکی همدیگر را نمی شناسیم  خواست انها با خواست من یکی بود من بدنبال کار ودرامد بودم وانها هم کار ودرامد ی داشتند که اگر بالا نبود حداقل چرخ زندگی اشان می چرخید

خسته اتان نکنم این کار روزانه وبه مدت یک ماه ادامه داشت روزی 12 ساعت پای پیاده به همه شرکت هایی که ادرس انها را داشتم سر میزدم  اگر بگویم روزی بیش از 10کیلومتر راه میرفتم دروغ نگفته ام اما جوان بودم وسرشار از انرژی وامید و اعتقادی که پایان ناپذیرمی نمود

بعضی از ظهرها که می امدم شرکت با خسرو میرفتیم ساندویچی یک ارمنی که نرسیده به میدان فردوسی بود بیشتر وقت ها من لوبیا با دو نون اضافی میخوردم چون درامد خوبی نداشتم این ارزانتر از بقیه ساندویچ ها بود وخوب سیر هم میشدی  خسرو هم همین را میخورد وگاهی هم کالباس یا الویه سفارش میداد  تا چیزی ازش نمی پرسیدی حرف نمیزد  گاهی از شهرستان واوز ومنطقه می پرسید من هم جزبه جز برایش توضیح میدادم به نظرم طی مدتی که با هم بودیم چشم بسته اوز را فهمیده بود

بعد از چند روزی که از کارم گذشت احساس کردم غمی عمیق درخسرو نهفته است که اورا انقدر ساکت وملول کرده است چند بار خواستم ازش بپرسم اما باز بخودم گفتم فضولی محسوب میشود تا اینکه یک روز که من دیر برای نهار رفتم دیدم اون توی ساندویچی نشسته ومنتظر من است

گفتم چرا غذا نخوردی  ؟ گفت منتظرت بودم . گفتم منتظر من . گفت اره مگه به من نمی یاد که منتظر کسی باشم  . گفتم اینجور که توهستی تو میتونی سالیان دراز هم منتظر کسی یا چیزی باشی  . گفت یعنی چهگفتم تو مثل ادمی هستی که انگار چیزی گم کرده وبرای همین منتظری اما من تعجبم در این است که نه میگی منتظر چه کسی هستی نه شوقی برای دیداری در چهره ات است

برای اولین بار بود که دیدم چهره ملوس ولطیفش مکدر شد  ؛رفت تو خودش  غذا که اوردند نخورد  رفت بیرون ساندویچی توی پیاده رو ایستاد   من غذامو خوردم غذای اورا هم برداشتم  گفتم چیزیه  . گفت نهگفتم اگه موافق باشی بریم تا پارک دانشجو قدمی بزنیم پارک دانشجو نبش چهار راه ولیعصر بود  که همان حوالی بود او هم سری تکون داد تا پارک هیچی نگفتیم  . فقط داشتیم خودمان وروزگارمان را مرور میکردیم    . بعضی وقت ها خیلی لازمه که سکوت پرباری داشته باشیم

نشستیم روبروی حوض پارک هر دو خیره به فواره  ؛  چند دقیقه ای به همین منوال گذشت  ؛ ازش پرسیدم چی شد ه  ؛ گفت هیچی  .گفتم ما باهم دوستیم ؛  اگه دوستی مارا هم قبول نداری  ؛ حدااقل همکار که هستیم . بازم هیچی نگفت  به دور دور به جایی خیلی دور خیره شده بود ؛ انگار قرن ها از ان دور است .  رفتم از زیر پل حافظ چایی گرفتم اوردم دوتایی خوردیم  ؛ حرف نمیزد مثل کسی که اگه حرف بزنه دنیا می ترکه بود . من خودم کوله باری از دربدری ومشکلات کشیده بودم  ؛ فکر کردم چرا ادمی مثل این با وجود اینکه ادم تحصیلکرده ودانایی هم هست اینگونه درمانده است . دوساعتی  بی گفتگو در پارک نشستیم من سکوتش را بی مضاعقه تحمل کردم چون او واقعا به این سکوت احتیاج داشت وگرنه یا حرف میزد یا رفته بود 

با هم رفتیم تقاطع جمهوری وولیعصر  اون سوار خط یک تجریش شد ورفت  من هم پیاده وسلانه سلانه رفتم میدان انقلاب  . نه حوصله رفتن به شرکت ها داشتم ونه از فکر خسرو خارج میشدم.   تا شب حوالی میدان انقلاب وداخل کتابفروشی ها گذراندم واز انجا پیاده رفتم میدان توپخانه ؛

 تا نیمه های شب خوابم نبرد به خودم میگفتم نباید ان حرف ها را میزدم ؛ اما مرتب با خودم تکرار میکردم من حرف بدی نزده ام . اما حرف بی جایی زده ام  واین اولین بار بود که به معنی واقعی حرف بی جا پی برده بودم  ؛ حرف بی جا ذاتا خوب یا بد نیست ؛ بلکه زمان ومکان ان درست نیست وبرای همین است که بی جا است  اما همین بی جایی که به عمد صورت نمی پذیرد میتواند موجب یک اتفاق باشد  اتفاقی که ما انرا قبلا ندیده یا از نظر ما پنهان مانده است  اتفاق همیشه خوشایند نیست  وبرای همین است که اتفاق است

نروز صبح به جای اینکه بروم شوش ودروازه غار ؛ رفتم شرکت میدان فردوسی به امید اینکه خسرو را ببینم ؛ اما نیامده بود. گفتم تلفن منزلشان کسی دارد.  گفتند نه .  گفتم هیچ کس هیچ ادرسی از او ندارد . گفتند خودش میگه خونشون تلفن ندارند اینجا هم ادرسی به کسی نداده  واین یعنی اینکه یا ندارند یا اینکه نمیخواهد ادرس وشماره اش به کسی بدهد . انموقع ها از موبایل این حرف ها هم خبری نبود ؛ دسترسی وخبر گیری با او کاملا قطع شده بود.  فردا هم نیامد تا اینکه پس فردا پیدایش شد ؛ کمی خوب شده بود  با هم از شرکت رفتیم بیرون .گفتم چی شده این چند روز کجا بودی گفت بعدا برات میگم باید میرفتیم سرکار  اون باز رفت سمت شمال من هم رفتم سمت جنوب قرارمون نهار ساندیچی ارمنی

نهار توی ساندویچی بودیم از حالش پرسیدم واون گفت که خوبه گفتم از حرفهای انروز دلخوری ؟ گفت نه  . مشغول خوردن شدیم نمی دونستم باید دوباره شروع میکردم یا اینکه ساکت باشم یک کم فکر کردم تصمیم گرفتم امروز هیچ حرفی نزنم تا دوباره حالش بد نشه اما کمی نگرانش شده بودم از انروز به ببعد خسرو مشغله ذهنی من شده بود چون هم همکار بودیم وهم اون  منو بعنوان یک همکار دوست داشت ومن میخواستم بیشتر از او ومشکلش اطلاع پیدا کنم  قرار گذاشتیم فردا با هم بریم جنوب شهر ومنطقه ای که من دنبال تبلیغات میرفتم اولش گفت نه اما بعد از چند دقیقه قبول کرد

صبح ساعت 7 از توپخانه سوار اتوبوس شدیم رفتیم میدان شوش انموقع ها میدان شوش سرو وضع الان را نداشت نه به تمیزی الان بود ونه اینقدر زیاد شلوغ  .نبش یک طرف از میدان شوش جغور وپغور توی تشط اهنی بزرگی بخارش به همه جا پراکنده شده بود وبی اختیار برای خوردن ان جلو میرفتی من بیشتر روزها وبخصوص صبح ها انجا صبحانه میخوردم یک کاسه پر جغور پغور میشد 5 تومان نانوایی سنگکی هم 2تومان میدادی یک نون خاشخاشی بزرگ بهت میداد  شاید ندونید جغور پغور چیه براتون میگم جغور پغور شامل جگر سفید  روده ونای واضافات قسمت جگر وکلی هم چربی بود که همه را چرخ میکردند وتوی دیگ بزرگی با پیاز داغ فراون بار میگذاشتند  طعمش خوب بود وغذای پر کالری وپر ملات فقرا محسوب میشد

خسرو با وجود اینکه چندین بار اومده بود شوش هیچ وقت جغور پغور نخورده بود از اون ادمهایی بود که هر چیزی نمی خوردنه اینکه فیس وافاده ای بود نه اصلا اینجوری نبود بلکه توی عمرش یکسری غذاهایی خورده بود که سالیان دراز توی خونوادشون پخته بودند بر عکس من که دوست داشتم هر چیز ناشناخته ای را ورانداز کنم اون به همون چیزهای قبلی قناعت میکرد  با اصرار من چند لقمه ای جغور پغور خورد بدش نیامد از بس مرتب بود تیپ وقیافه اش به بازار یاب وتبلیغات چی میدان شوش ودوازه غار نمی خورد واقعا از بالای شهر اومده بود چند تا باربری سر زدیم تونستیم چند تا تبلیغات بگیریم همه جا با هم بودیم روش کار دستش بود حوصله زیاد داشت هر چه انروز جمع کردیم به جساب من گذاشت وگفت من اومدم منطقه کاری تو پس سهم توست به توافق رسیدیم هر چند مبلغ قابل توجهی نبود ونرخ تبلیغات جنوب واندازه ان خیلی کوتا بود واندازه ویزیت کارت بود اما سخاوت ومحبت او برایم بیشتر مهم بود

احسلس کردم بر خورد منو پذیرفته هر چند انروز چیزی نگفت اما حضورش وامدنش با من تا جنوب شهر وباربری های انجا نشان از ابراز محبت وصمیمیت این مرد بود  مردی که غمی در زیر پوستش سالها مانده بود ونمی گذاشت کسی بر ان نیشتر بزند

فردا که امد شرکت دیدم باز هم بهتر شده  گفت حاضری با من بیایی ونک  گفتم اره وبا هم رفتیم تا میدان انقلاب که از انجا بریم میدان ونک  توی اتوبوس کمی از کار وان شرکتی که قرار بود بریم انجا صحبت کردیم  ونک پیاده شدیم رفتیم خیابانی که میرفت سمت پارک ملت البته پیاده رفتیم وارد یک ساختمان شدیم  با بعضی از انها احوالپرسی کرد معلوم بود انها را قبلا هم دیده یا میشناسد  رفتیم دفتر یک شرکت که بتازگی قرار بود لوله های جاروبرقی ناسیونال تو ایران تولید کنه میگفتند اول چنین شرکتی بوده اما بعد از انقلاب تعطیل شده اما این شرکت قراره لوازم یدکی ان جاروبرقی واجزای بیرونی ان درست کنه  من وخسرو وارد اطاق رئیس شدیم انها با هم احوالپرسی کردند ظاهرا همدیگر را میشناختند ادم اطو کشیده وریش وسبیل تراشیده ای بودفقط کروات نزده بود  میگفت چندین سال امریکا کار میکرده ودوست داره تو ایران فعالیت کنه .

 شناخت من از شرکت های تولیدی در حد ادم های عادی بود بخصوص منی که از یک شهرکوچک که بزور دوتا کارگاه نجاری ودر وپنجره سازی داشت امده بودم یک شهر بزرگ  ؛ دیدن واشنا شدن با چنین شرکت هایی برایم جالب وتا اندازه ای اموزنده بود  انموقع ها بخودم میگفتم بالاخره با یک کارفرما وسرمایه دار شرکتی از نزدیک اشنا شدم هر وقت چنین شرکت هایی میرفتم بیشتر علاقمند میشدم بروم کارخانه ومحل کار کارگران هم ببینیم  تا این درک روشنفکرانه از مسائل سیاسی انروزگار را در روابط کار وکارفر ما وکارگر را بیشتراز نزدیک ببینم

خسرو توانست یک اگاهی برای شرکت بگیرد .من بیشتر گوش میدادم چون هنوز اشنا نبودم سعی میکردم اگه سوالی دارم فقط بپرسم اینرا قبلا دریافته بودم که با کسی که زیاد نمی شناسی وارد جزئیات نشوم

از شرکت که بیرون امدیم رفتیم یک ابیموه فروشی کنار خیابون خسرو اب پرتقال سفارش داد من هم اب هویج انموقع هنوز مرسوم نبود که با اب میوه نی هم بدهند اما این ابمیوه فروشی بالای شهر نی هم داشت  البته قیمتش هم با جنوب شهر فرق میکرد وگرانتر بود . در هر جال جای شما خالی خیلی چسپید

اوایل مهرماه 1365بود  درختان تهران واقعا در این فصل دیدنی هستند بعضی از خیابانها انقدر از برگ های زرد ونارنجی وقهوه ای درختان انباشته میشوند که انگار طبیعت اخرین تابلوهایش را به معرض مردم کوچه وخیابان گذاشته است هوا دلپذیر بود ومن با وجود کار سخت وکم درامد به هیچ وجه احساس ناخوشایندی نداشتم وزندگی را در وجودم به تمامی احساس میکردم

انروز غیر از اون شرکت به دو سه شرکت دیگر هم سر زدیم  بیشتر انها در همان حوالی  میدان ونک وپارک ملت بود ساعت شده بود دو بعداز ظهر گفتم اگه موافقی برگردیم شرکت گفت تو اگه میخوای بری برو من از همین مسیر میرم خونه گفتم خونتون مگه اینجاست  گفت نه  گفتم پس چی  گفت میخوام برم به یکی از دوستام سربزنم  داشتیم از همدیگه خداحافظی میکردیم که یه تاکسی جلو ما ترمز زد گفت کجا  ی

خسرو سوار تاکسی شد من هم اومدم ایستگاه اتوبوس  که بروم میدان انقلاب  از اونجا مستقیم برای میدان فردوسی خط نداشت .  سوار اتوبوس که شدم تا انقلاب همه اش به این فکر میکردم که چرا یوسف نگفت خونشون کجاست  هر چند من هم تا انموقع بهش نگفته بودم کجا زندگی میکنم  البته من مشکل داشتم ومکانی هم که زندگی میکردم جای درست وحسابی نبود خودم بزور تو اون اطاق جا داشتم تا چه برسه کسی هم با من بیاد اونجا  اما خسرو که تهرانی بود ومعلوم بود که وضع بدی نداره چرا ؟

همیشه ادم انطور که راجع به دیگران فکر میکنه نیست یا حدااقل نباید زود راجع به افراد وکارها ورفتارشان قضاوت کنه  چون خیلی از ادم ها دوست ندارند دیگران راجع به انها همه چیز را بدونند وحتی ادم هایی هستند که اگه بخواهی اطلاعات معمولی راجع به خانه وکاشانه وشهر ودیارشان هم از انها بگیری با اکرا  وبه سختی جوابتان را میدهند  البته هر ملت وجماعت وقومی واز هر شهر ودیار وده ولایتی سننی هم دارند که گاه خیلی متفاوت از هم عمل ورفتار میکنند واین هم از ویژگی های اقلیمی وپرورشی انهاست 

من با وجود اینکه بدلیل شغل پدرم  که راننده بود وبه شهرهای مختلف سفر میکرد شهر ها وروستاهای زیادی دیده بودم وبه روابط شهری هم تا اندازه کمی اشنا بودم اما هنوز با این تهران بزرگ وروابط درونی واعتماد پذیری وصمیمت انها اشنا نشده بودم معمولا شهرستانها وشهرها ی کوچک وروستاها یک قاعده همبسته اشنا مانند طایفه وجماعت وقوم وهمشهری وهم مذهبی دارند که گاه با هم عمل میکنند وگاه به تنهایی یکی از انها عامل شناخت ومراوده وارتباط میشود  اما در شهر های بزرگ این اتفاق بندرت می افتد وهمبسته ها فامیلی  وکاری هستند وحتی همسایه گری درانجا به قوت وانسجام شهر وروستا نیست

بیشتر وقت ها بعد از کار بخصوص غروب ها جمع میشدیم دفتر شرکت تا اگر کسی اگهی یا تبلیغاتی گرفته بود به اطلاع شرکت برساند ودریلفتی ها یشان مشخص شود تجربه وسهم من از بقیه کمتر بود ولی چون تازه کار بودم امیدوار بودم که در اینده وضع بهتر خواهد شد . در دفتر شرکت جدا از وضع کار از اوضاع واحوال وخبرهای متفرقه هم گپ وگفتگو میشد خسرو خیلی کم حرف میزد بیشتر گوش میداد ومن ندیدم سوالی هم بکند مگر در باره وضع کار ومسائل کاری  صبح زودتر از همه سرکار می امد وشب ها هم تا اخرین لحظه توی شرکت می نشست واگر در شرکت بسته نمیشد شاید تا صبح هم می نشست چون چند بار دیده بودم که بعد از اینکه شرکت تعطیل میشد می امد کنار پیاده رو می ایستاد تا وقتی که همه می رفتند . یک شب ازش پرسیدم نمیری گفت کجا گفتم خونه  مکثی کرد گفت اها اره میرم 

دقیقا پانزده روز بود که من مشغول کار شده بودم اما مبلغی که قابل توجه باشد دریافت نکرده بودم شاید به این دلیل که انقدر که خود کار برایم مهم بود درامدش هنوز برایم مهم نشده بود چون فردی تنها بودم  که باید مخارج مسافرخانه وخورد وخوراکم فقط در می اوردم وضعت با ثباتی هم نداشتم که بخواهم برایش برنامه ریزی کنم  . برای همین چندان بفکر این نمی افتادم که بروم دنبال یک کار دیگری وچون کارم ارتباط با مشتریهای مختلف ودر سطح اجتماع بود بیشتر تمایل داشتم همین کاررا داشته باشم تا یک کاری که از صبح تا شب بچپی داخل دفتری وهیچکسی  را نبینی .

پنج شنبه شب شرکت که تعطیل شد اومدیم پائین شرکت ساعت 8ونیم شب بود با بقیه بچه ها خداحافظی کردیم میخواستم برم سمت مسافرخانه دیدم خسرو بازهم انجا ایستاده تصمیمم عوض شد گفتم اگه جایی نمی خوای بری یکسری بریم سینما گفت کجا گفتم سینما فلسطین فیلم سالهای جدایی زده گفت راجع به چیه گفتم راجع به جنگ دوکره است چون من چند سال پیش این فیلم را  تو اندیمشک دیدم  گفت اندیمشک چکار میکردی گفتم قصه اش مفصله بذار برای بعد حالا میایی یا نمی ایی  گفت باشه بریم  با هم رفتیم سینما باوجودی که من قبلا هم این فیلم را دیده بودم اما بازهم به دوباره دیدنش می ارزید فیلم سرشار از لحظات عاطفی واندوهگین بود

 اونموقع برای اولین بار دیدم که خسرو چشماش پراز اشک شده ساکت وارام اشک میریخت ومن سعی میکردم که اون متوجه نشه که من می بینمش هر چند چشای خودم هم پر از اشک شده بود گاهی وقت ها گریه مجال میخواهد تا از جایی سریز شود بهانه معقولی میتواند  احساس پاک و ظریفی را بیدار کند  .

 عادت به حرف زدن بین فیلم ندارم مگر اینکه خیلی مسخره باشه وگرنه معتقدم سینما جایی است که قراره یک فیلم با حضور ادم های مختلف ببینند اما هر کسی خودش به تنهایی فیلم را حس ودرک کنه از اون ادم هایی که راه براه وسط فیلم میخواهند هیجان وعاطفه ودانایی اشان را برایت تعریف کنند من میانه ای ندارم .خوشبختانه خسرو کم حرف ومن هم دوست نداشتم زمان فیلم حرف بزنم پس به تمامی مشغول دیدن فیلم شده بودیم .

فیلم که تموم شد ساعت حدود 11شب بود اومدیم بیرون کمی از فیلم وجذابیت هاش صحبت کردیم خیلی خوشش امده بود گفت واقعا جنگ چه بروز ادم میاره وبعد پرسید طرفای شما که جنگ نیست  گفتم نه ما درسته که جنوبی هستیم اما جنوب ما با جنوبی که سمت ابادان واهواز وخرمشهر است صدها کیلومتر فاصله داره وما در منطقه جنگی نیستیم  داشتیم راه میرفتیم که دیدیم رسیدم کنلر پارک لاله نرسیده به میدان انقلاب  ساعت دوازده ونیم شب شده بود  گفتم دیرت نشه  مزاحمت نباشم یه وقت می بینی خونه منتظرت هستند نگران میشن . گفت نه کسی نگران نمیشه

اینرا گفت و دوباره مثل انروز به دور دور خیره شد

 داشتم خداحافظی میکردم که گفت حالا کجا میری ؟

گفتم میرم خونه

گفت اقا فرهاد ببخشید این سوالو میکنم راستی خونتون کجاست؟

 گفتم حوالی میدان توپخانه

 گفت خونه فامیله یا اجاره کردی ؟

 نه فامیل نیست اجاره کردم 

بزرگه وخوبه؟

  نه .. خیلی جمع وجوره جای من میشه . یه اطاقه

  شب ها خودت تنها میخوابی یا اشنا وکسی هم میاد پیشت ؟

  نه تنها هستم

این اولین بار بود که خسرو پشت سر هم اینقدر سوال میکرد احساس کردم دوست داره بیاد خونمون ولی من که خونه ای نداشتم جز همان اطاقی که در مسافرخانه اجاره کرده بودم تازه اگه میخواستم هم دعوتش کنم جایی برای دونفر ادم نبود چون اون اطاق یک تخت داشت ویک پنکه دستی که گذاشته بودند توی طاقچه حتی پنجره هم نداشت .صاحب مسافرخونه اونو بابت یک نفر هر شب پنجاه تومان اجاره میگرفت واگه کسی دیگه همرات بودباید دوبرابر پرداخت میکردی و کلی سوال پیچت میکرد بعدش هم باید شناسنامه همراه طرف باشه تا بتونه بیاد اونجا تو اطاقت بمونه .انموقع ها هتل ها وبخصوص مسافرخانه تحت نظارت اماکن ومنکرات بود . سالهای جنگ و وضعیت اظطرری واژیر قرمز بود و پناهگاه. واون مسافرخونه تنها پناهگاهی که داشت دو تا توالت وسه تا حمام گوشه حیاط کوچک مسافرخانه ویک انباری که همیشه درش قفل بود.

نمی شد که به مسافرخونه دعوتش کنم برای همین دوباره ازش خداحافظی کردم البته اون هم نگفت که میخواد بیاید اصلا روی اینرا نداشت که خودشو جایی دعوت کنه برای همین گفت پس میری   گفتم اره ومن راه افتادم سمت توپخانه .

ی ی .  ی ی ی ی ϐی ی یی ی ی ی ی ی که بیاد اونجا بخوابه.  اما دوباره بخودم میگفتم شاید از روی کنجکاوی پرسیده یا از روی کنجکاوی علاقمند شده بیاد تو محلات جنوب شهر واینجور جاها را از نزدیک ببینه همانطور که اومد ورفتیم میدان شوش وجغور وپغور خورد

همیشه گفته اند برای اینکه کسی را بهتر بشناسی باید با اوهم صحبت ؛ همسفر ؛ هم سفره ؛ هم نشین وهم اطاق وهمکار شده باشی تا بتونی درک وشناخت بیشتری پیدا کنی وهنوز خیلی مانده بود تا من وخسرو بیشتر همدیگر را بشناسیم .         

قبل از اینکه برم مسافرخونه رفتم میدان توپخونه یک شامی چیزی بخورم سمت مخابرات یک زیر گذر داشت که ساندویچی بود مثل دخمه بود اخرای شب بود فکر نمی کردم باز باشد اما باز بود رفتم گفتم چی دارید گفت ساندویچ تخم مرغ وهمبر وماکارونی  گفتم ماکارونی  . یک بشقاب ماکارونی با یک نان داد همانجا خوردم ورفتم مسافرخونه گرفتم خوابیدم نمی دانم چه ساعتی بود که با دل درد شدیدی از خواب پا شدم چند دقیقه نگذشت حالت تهوع  پیدا کردم فکر کردم معده ام ناراحتی پیدا کرده اما چندی نگذشت که سرازیر پله شدم ورفتم دستشویی طی چند ساعت ده بار رفتم دیدم بازم حالم داره بدتر میشه رفتم به کارگر مسافرخانه ای گفتم دوایی دارویی چیزی نداری گفت نه گفتم چکار کنم گفت برو بیمارستان .

.بیمارستان سینا نزدیکای پارک شهر بود که کمی با میدان توپخونه فاصله داشت برای ادمی که بیمار باشه ودر این وضعیت بد خیلی راه بود وبرای یک ادم سالم راه درازی نبود.  گفتم با ماشین میرم اما هر چه ایستادم حتی یک تاکسی هم پیدا نشد با زحمت وپیاده خودمو رساندم بیمارستان رفتم قسمت اورژانس گفتنددراز بکش .چند تایی سوال کردند  اونا گفتند مسمومیت غذایی پیدا کردی  فورا فهمیدم همان ماکارونی کار دستم داده گفت تا میتونی اب بخور واین دواها هم بگیر گفتم اینجا داروخونه نداره گفت قسمت اورژانس نداره الان دیروقته بهتر بری میدان بهارستان داروخانه اونجا کشیک شب داره .

از اونجا اومدم بیرون تا بهارستان بازم خیلی راه بود باید برمی گشتم توپخونه از اونجا میرفتم چهاراه مخبرالدوله واز اونجا میرفتم بهارستان هرچه صبر کردم بازم ماشینی پیدا نشد انموقع جنگ بود وبنزین هم کوپنی وخیلی ها بی جا تو خیابونها ول نمی چرخیدند تازه اگه بودند هم اون بالاها بودند که پول بیشتری میدادند .

از ناچاری وبقول اوزیها از چاره نیستی پیاده تا توپخونه واز انجا هم تا بهارستان رفتم داروخانه باز بود وخلوت داروها را گرفتم گفت اگه حالت خیلی بده یکی از این قرص ها را حالا بخور.  دوباره همان مسیر را پیاده برگشتم هوا خیلی سرد بود ساعت 4صبح شده بود پیش کارگر مسافرخونه یک چایی بی قند خوردم ورفتم خوابیدم خواب که چه عرض کنم تا 7صبح باز چندین بار پله روبالا وپائین رفتم تا خوابیدیم .

ساعت 1بعداز ظهر با سروصدای زیاد که از اطاق بغلی بود از خواب بیدار شدم داشتن خوب به همدیگه فحش وناسزا میدادند اقا رجب که کمی مسن تر از بقیه بود وسط اونا ایستاده بود ونمی گذاشت به همدیگه بزنن اونی که جوانتر بود ومن کمتر تو مسافرخونه اونو دیده بودم داشت میگفت اگه این ندزدیده پس کی دزدیده ؟ اسمال که خیلی زودتر از من اومده بود توی اون مسافرخونه وبه وجناتش هم می امد که خلاف باشه  شق ورق ایستاده بود میگفت این وصله ها به ما نمی چسپه . ظاهرا شب جمعه ای که همه خواب بودن مثل اینکه اقا اسمال رفته سراغ کیف اون جوون وهرچی داشته برداشته وکیفشم انداخته بغل دستشوی .

 اخه تو اون اطاق که اقا اسمال بود اطاق جمعی بود ده تا تخت تو یک اطاق 20 متری کنار هم گذاشته بودند روز وشب هم در اطاق باز بود چون چفت وبستی نداشت اونایی که قدیمی بودند وسن وسالی ازشون گذشته بود چیزی اونجا نمی گذاشتن حتی وقتی که میرفتن حموم هم اگه چیز بدرد خوری داشتن با خودشون میبردند حموم . بیشترافرادی که توی این اطاق میخوابیدند کارگر وافرادهایدرمانده وشهرستانی که یا دنبال کار بودند یا اینکه درامدشون انقدر کم بود که جایی بهتر از این پیدا نکرده بودند  .

فرق این اطاق دسته جمعی با اطاقهای تکی این بود که کرایه اش ارزانتر بود وهرشب بیست تومان اجاره میدادند درست کردن غذا هم ممنوع بود کل این اطاق ده تا تخت داشت که روی هر تختی یک تشک ابری ویک متکای ویک ملافه هزار بار مصرفی ویک پتو که احتمالا ماه به ماه هم شسته نمی شد با یک پنکه سقفی عهد عتیق پنج جفت دمپایی کل موجودی اطاق بود . هر کسی که میخواست توی این اطاق بخوابه واستراحت کنه اول بهش میگفتند که دعوا نمی کنی  اجاره ات 20 تومانه وهر شب قبل از رفتن به اطق باید پرداخت کنی ؛ غذا درست نمی کنی؛  مواد مخدر مصرف نمی کنی  ؛ دوست همراه خودت نمی اری ومواظب وسایل خودت هم هستی ؛ شناسنامه ات هم میذاری تو مسافرخونه .

من قبلا هم از این بحث ها شنیده ودعواها دیده بودم اکثرا هم بو برده بودند که دزدیدن کیف اون جوون کار اسمال است اما هیچکسی هیچی نمی گفت چون هیچ سندی به جا نمانده بود تازه اقا اسمال شاکی هم شده بود میگفت بیائید منو بگردید تا بفهمید کی دروغ میگه   جوون بیچاره که بهش می امد تازه بیست سالش تموم شده باشه  هنوز اینجور ادمها را خوب نمی شناخت .

من میخواستم برم تو اطاقم دیدم صاحب مسافرخانه ای با یکی که بهش می امد از بچه های منکرات وکمیته ای باشه اومدن واسمال واون جوون را با خود بردند بقیه هم رفتند تو اطاق من هم رفتم تا لباسمو بپوشم برم بیرون نهار بخورم البته اطاق من در داشت وچفت وبستش هم محکم بود هرچند چیز دندانگیر وپولی هم انجا نداشتم که نگرانش باشم .

از میدان توپخانه تا میدان فردوسی راه زیادی نیست از مسیرجنوب به طرف شمال می ایی چهاراه استانبول بعدش هم منوچهری را رد میکنی می رسی به میدان فردوسی  بین فردوسی وویلا روبروی شرکت ما یک رستورن بود بنام ستاره ابی اونویکی از  بچه های شرکت معرفی کرده بود میگفت رستوران خوبیست غذاش هم خوبه وقیمتش هم مناسبه  من معمولا روزهای جمعه برای نهار میرفتم انجا  از انقلاب  به سمت امام حسین که میرفتی سمت راستت قرار میگرفت کمی مانده به میدان فرودسی  یک راه پله به پائین داشت  مثل زیرزمین بود اما تمیز ومرتب بود .یادم می اید اولین باری که ته چین مرغ خوردم همین رستوران بودجاتون خالی خیلی هم چسپید  قیمت هر دست غذا معمولا بین 35 تا 50 تومان بود ته چین با نوشابه وسالاد 45 تومان بود .

بعد از نهار رفتم بطرف بلوار کشاورز تا بروم پارک لاله تا چرخی بزنم وهوایی تازه کنم . رفتن به پارک دراکثر جمعه ها تکرار میشد پارک لاله  پارکی خوب وبقول اوزیها دل وازبود که از هر طیف وطبقه ای می امدند انجا . انموقع ها ازپارک های خوب  مراکز شهر تهران محسوب میشد البته اسم قبلی ان پارک گل سرخ بود این پارک در زمانهای قدیم از پارک های جنگلی تهران محسوب میشده که خارج از شهر تهران قرار داشته است  اینرا قبلا در یکی از این جمعه ها پیرزنی که  روی نیمکت پارک کنار من نشسته بودبمن گفت . پیرزن میگفت ما انموقع دختر جوانی بودیم ومثل حالا چادر وچاقچول نکرده بودیم با مامان وبابا وبرادر وخواهرها وپدر ومادر بزرگ وعمه وخاله وکلا فامیل می امدیم اینجا من نمی دانم اون پیرزن دقیقا چند سال داشت به نظرم 75 به بالا داشت که اینقدر اطلاعات از گذشته تهران انروزگار یادش مانده بود همه دروازه های تهران را خوب میشناخت برای همین میگفت این پارک لاله ای که اکنون وسط شهر است قبلا جز تهران نبوده وحومه وگردشگاه وپارک جنگلی بود ه ومردم برای تفریح می امدند اینجا .

شاید باورتان نشود هیچ کسی به اندازه ادم های غریب وبی کس در شهرهای بزرگی مثل تهران به پارک نمی ایند انقدر که شهرستانیها ودور وبری ها به پارک میروند خودی ها کمتر میروند برای شهرستانیهایی که یا انجا فامیل وکس کاری ندارند یا از فرط بدبختی ومشکلات امده اند در این شهر بزرگ تا لقمه نانی بدست اورند یا محصل دانشگاه هستند روز جمعه جایی کم خرجتر وبهتر از پارک برای گذراندن اوقات فراغت وتعطیل نمی یابند 

یکی از ویژگیهای پارک های ایران بطور عام وپارک های خوب تهران بطور خاص این است که کسی انموقع ها بابت رفتن به پارک پولی پرداخت نمی کرد حتی بهترین پارک های تهران مثل پارک ملت نیز همین روال را داشت وکار جالبتری که بعدها در دوران شهرداری کرباسچی انجام شد برداشتن همه نرده ها ودیوارهای دور پارک بود تا مردم از هر طرفی که خواستند وارد پارک شوند الان را نمی دانم اما انموقع ها خیلی خوب بود .

 موضوع دزدی از یک طرف وعلاقمندی اقا خسرو برای امدن به خونه ومحل سکونت من مرا به این فکر انداخته بود که یک فکری برای جا ومکان زندگی ام بکنم  هزینه شبی 50 تومان برای منی که درامدی بابت اینکاری که میکردم هنوز دریافت نکرده بودم زیاد بود و بیشتر منو مصمم میکرد تا جایم را عوض کنم چون ماندن در یک جا جایز نمی دانستم .

اما کجا باید میرقتم  ؟ نه پول چندانی داشتم نه کار پردرامدی نه دوستی واشنایی جز انهایی که باهاشون کار کرده بودم واز بین انها دونفر که فکر میکردم خانه وزندگی دارند بیشتر نمی شناختم یکی از انها منوچهر خان بود ویکی هم اقا خسرو . با اقا خسرو نمی خواستم در این زمینه وارد گفتگو بشم چون اون خودش هم دوست نداشت که من ادرسی از خونه یا وضعیتش داشته باشم وتازه اگه میگفتم احتمال میدادم نتونه یک جای مناسب کم هزینه برای من پیدا کنه بنابر این از گزینه خسرو صرفنظر کردم وبه این فکر افتادم طی دو سه روز اینده موضوع را با منوچهرخان مطرح کنم .

معمولا ادم مجرد خیلی سریعتر از ادم متاهل میتونه در باره جابجایی وتغیئر شغل ومکان زندگی اش تصمیم بگیره وبرای من جابجا شدن کار سختی نبود اما کجا رفتن برایم سخت شده بود چون انموقع در ان مسافرخانه جز چند دست لباس ویک عدد کیف دستی کوچک مسافرتی وچند مجله وروزنامه ودوکتاب بیشتر نداشتم نه کارد وچنگالی نه ظرف وظروفی نه بار وبندیلی  وچقدر راحت بود وراهی هم غیر از این نداشتم باید سعی میکردم دورو برم را شلوغ نکنم چون هیچ چیز تثبیت شده ای در روند کاری وشغلی نمی دیدم بنابراین تا انجا که ممکن بود سعی داشتم بار خودمو سنگین نکنم .

شب که برگشتم مسافرخونه دیدم خبری از اسمال واون پسر جوون که با هم دعوا کرده بودند نیست اقا رجب میگفت اسمال شاید برگرده اینجا اما اون جونه اگه عقل داشته باشه دیگه خیال نکنم اینطرفا پیداش بشه  راست هم میگفت چون این اطاق جمعی جای مناسبی اصلا برای یک جوان بیست ساله بی تجربه نبود

صبح شنبه برخلاف روزهای دیگه که از توپخونه مستقیم راهی شوش ودروازه غار میشدم رفتم شرکت تا اگه اقای شیخ الاسلامی هست راجع به وضعیت کارم صحبت کنم وببینم تا حالا که کار کردم وهنوز هم یک ماه نشده میتونم چیزی قرض بگیرم  .

از توپخونه تا میدان فردوسی همه اش دو ایستگاه راه بود واکثرا من پیاده میرفتم . وقتی رسیدم دفتر دیدم فقط ابدارچی شرکت هست رفتم نشستم یک چایی اورد پرسیدم رئیس کی میان  . گفت یک ساعت دیگه شاید پیداش بشه  . شتابی نداشتم برای همین نشستم کمی از حال وروزگار ابدارچی پرسیدم واون هم از جنوب وروزگار ان منطقه پرسید تا اینکه سروکله دوتا از کارمندهای دیگه شرکت پیداشون شد با اونها هم احوالپرسی کردیم گفتنند از این طرفا ؟چی شده کله صبح اومدی دفتر؟  گفتم خیره  اومدم با اقای شیخ الاسلامی صحبت کنم . یکیشون گفت ناقلا نکنه خبریه ؟ گفتم از اون خبرها نیست. گفت پس چی .؟ گفتم با این همه وقت که دارم کار میکنم من درامدی که بشه روزگار بگذرانم ندارم واگه وضع همینجوری پیش بره اس وپاس باید برم جای دیگه ای دنبال کار بگردم ..  داشتم همینو توضیح میدادم که ابدارچی گفت جناب شیخ داره میاد

اقای شیخ الاسلامی همینکه منو دید تعجب کرد گفت اینورا اول صبح چه خبره ؟ گفتم خبری که نیست اومدیم هم یکسری بزنیم واحوالپرس باشیم وهم چند کلامی اگه وقت داشته باشی صحبت کنیم  . گفت اگه نیم ساعت صبر کنی در خدمتم  .

نیم ساعت شد یکساعت گفت بیا ببینم چه خبره

رفتم ودرو از پشت بستم  گفت چطوری گفتم بد نیستیم  نمی خواستم وقت خودمو واقای شیخ الاسلامی را بگیرم برای همین فوری رفتم سر اصل مطلب  گفتم راستش را بخواهید من الان نزدیک به یکماهی هست که پیش شما کار میکنم  سر لنگشتی هم که حساب کردم دیدم چیز زیادی دستگیرم نمیشه  گفت مگه حساب کردی گفتم نه چون حساب پیش شماست  اینکه گفتم پاشد ورفت یک پوشه که احتمالا مربوط به کار من ودریافتی هایم وشرکت هایی که ویزیت کرده بودم اورد چند دقیقه ای به اونا نگاه کرد بعدش رو کرد به من وگفت تازه اول کار هستی خب هرکی بخواد شروع کنه تا خوب وارد بشه کلی باید سختی بکشه تا کار کشته بشه ورتق وفتق کارها دستش بیاد  تو هم ادم فعال ودرستی هستی . اقای شیخ الاسلامی داشت منو امید میداد که بالاخره ادمی که تازه شروع کرده نباید انتظار بیش از این داشته باشه وراست هم میگفت  اما اون مشکلاتی که من با انها روبرو بودم نمی دید وقرار هم نبود همه مشکلات منو حل کنه ونمی شد که بعضی چیزها را برای اون تعریف کرد

گفتم میشه بفرمائید تا حالا سهم من چقدر شده . گفت چنگی بدل نمی زنه اما برای شروع کار خوبه . گفتم خب چقدره

گفت تا حالا شده 950 تومان  .

البته فکر میکردم که سهم من کم باشه اما این که 950 تا تک تومانی نزدیک یک ماه دوندگی سهم کارکردم باشه واقعا نومید کننده بود چون اندازه اجاره اطاق مسافرخانه هم در نیومده بود  نمی دونستم چه باید به اقای شیخ الاسلامی میگفتم اما تکلیف من مشخص بود که با این وضع نمی تونم تو همین کارزیاد  بمونم  برای همین خداحافظی کردم واومدم پائین شرکت .بدون اینکه خودم  بخوام  همانجایی ایستاده بودم که خیلی وقت ها اقا خسرو می ایستاد وبه جایی خیلی خیلی دور فکر میکرد شاید اون به شمال فکر میکرد ومن به جنوب .

انروز نرفتم سرکار یعنی هیچ علاقه ای به اینکه جایی برم نداشتم مدتی روبروی شرکت ایستادم بعد یواش یواش رفتم سمت ویلا. نبش خیابان ویلا یکی از دکه های مطبوعاتی منوچهر خان بود  منوچهر خان را من از سال 1363 میشناختم  وقتی رفتم انجا دیدم علی انجاست از علی پرسیدم منوچهرو ندیدی گفت رفت تا دفتر روزنومه الان پیداش میشه. علی دست تنها بود تا اومدن منوچهر کمی کمکش کردم وبراش روزنامه های صبح که اومده بود لایی زدم  ساعت 10وربع منوچهر خان با موتورش پیداش شد مثل همیشه بود شتاب کار کردن داشت  موتورشو بغل دکه پارک کرد وقفل زد واومد بغل دکه ایستاد گفت چه خبر ؟ گفتم خبر خاصی نیست  گفت با کار وبرات چطوری گفتم برای همین اومدم اینجا .  ول کردی گفتم نه  ولی دست کمی از ول کردن ندارد . دید موضوع جدی است گفت بیا بریم اونور خیابون .

دقیقا روبروی دکه سرنبش ویلا انور خیابون یک دکه دیگه هم داشت انطرف خیابون سایه بود ومیشد روی سکوی در ورودی بانک نشست وراحت  حرف زد

گفت چه خبره گفتم با همه اوضاع واحوالی که تو این شرکت هست وبا وجود نزدیک به یک ماهی که انجا کار میکنم فقط 950 تومان کار کردم  گفت چرا اینقد کم گفتم والله من سعی وتلاشم کردم بیشتر بچه هایی که درامد دارند یا خیلی قدیمی هستند یا جاهایی که دنبال مشتری هستند بالای شهر ومراکز شهر است  که ادرس ها هم پیش خودشون هست وعملا تا اطلاع ثانوی راه بسته است واینطور که من پی بردم بعضی از این بچه ها این کار دومشون است وبعضی ها سرمایه دارند بعضی ها ماشین دارند وباهاش کار میکنند ودوکار دارند . فقط خسرو بنظرم از صبح تا شب کارش همینه

گفت حالا میخوای چکار کنی ؟ گفتم تا سر ماه انجا کار میکنم وطی این مدت هم باز دنبال کار بهتری میگردم .

اقا منوچهر اصرار داست که من برم سر دکه اش کار کنم  چون حداقل یک حقوق ثابت داشت اما من چند سال  قبل انجا کار کرده بودم و با شرایط انجا اشنا بودم برای همین گفتم تا ببینم چه پیش میاد  چون میخواستم موضوع جابجا شدن محل زندگی ام بهش بگم برای همین جواب رد صد درصد به او ندادم ادم تیزی بود خوب مسائل وموضوعات را میگرفت حین صحبت بهش گفتم اقا منوچهر اطاقی نیم اطاقی جایی برای مدت یک ماه سراغ نداری که اجارش هم کم باشه.

گفت واسه چه کسی  میخای . گفتم واسه خودم  . گفت مگه پیش دوستت نیستی ( به اقا منوچهر نگفته بودم مسافرخونه هستم بدلایلی که بعدا براتون میگم ) گفتم دوستم میخواد بره مسافرت برای همین اطاقشو تحویل میده بعدش هم اجاره انجا خیلی گرونه .

 اقا منوچهر که همیشه اهل حساب وکتاب ومحاسبه بود گفت چفدر میدادی ؟ گفتم ماهی 1500 تومان انجا اجارش بود گفت بد نبوده کجا هست .گفتم توی ناصر خسرو گفت میشه بریم ببینیم.  دیدم باز کنجکاویش گل کرد گفتم اگه صبر داشته باشی یه روز میریم می بینیم

صحبتم که  تموم شد گفت بیا بریم یه جایی بهت نشون بدم  .روبروی خیابان ویلا اینطرف خیابون از جایی که دکه اقا منوچهر بود یک کوچه گشاد بود که انتهاش باریک میشد  به یه کوچه دیگه  رفتیم تو کوچه  یه صد متری که رفتیم پیچیدیم  سمت چپ  یک خونه قدیمی سرنبش کوچه بود که درش تو کوچه کوچکتری باز میشد  منوچهر خان یک کلید از جیبش در اورد ودرو باز کرد وارد که شدیم یک اطاق سمت چپ بود که یک پنجره به سمت کوچه داشت یک راهرو قدیمی که میخورد به یک حیاط کوچک انتهاش دو اطاق داشت یک راه پله هم از ورودی راهرو میرفت بالا طبقه دوم که بیشتر به نیم طبقه میمانست تا یک طبقه چون غیر از دو اطاقک کوچک چیز دیگری نداشت  گوشه حیاط یک توالت وحمام بسیار قدیمی با یک ابگرمکن نفتی داشت که بعضی وقتها بوی نفت ودود تا توی راهرو واطاق ها هم می اومد  یاد داستانهای بالزاک وچخوف افتادم با اون تعاریفی که از اطاقهای نمور وبی نور وسرد در قصه هایشان بود بی شباهت به ان اطاق ها نبود

نرفتیم توی حیاط خانه ؛  منوچهر خان یک کلید دیگه در اورد وهمان اطاق دم دری را باز کرد وقتی که در باز کرد انگار چند قرن به عقب برگشتیم   وصف انجا خیلی دشوار بود اما با شناختی که من از منوچهر خان داشتم چندان دور از انتظار نبود به نظرم یکی دوسالی میشد که کسی انجا را جارو نکشیده بود یک فرش کهنه ماشینی کبره بسته از چرک وخاک ؛ قفسه های پر از کتاب ومجلات  قدیمی؛  روزنامه های باطله وکاغذ وپنجره ای که خیلی خوب تار عنکبوت بسته بود وانگار سالهاست کسی در این اطاق زندگی نکرده است ؛ یک تخت داشت با یک پتو بدون ملافه  یک چراغ والور برای گرم شدن وپخت وپز یک چاقویی که فکر کنم هزار بار تیز شده بود ؛ یک قابلمه رویی  ویک کتری ویک استکان ولیوانی که به هیچ وجه جرات نمی کردی توش اب بخوری ویک لوستری که به سقف اویزان بود وفقط یک چراغ از سه چراغش روشن میشد که انهم به اندازه تاریخ حیاتش کسی پاک نکرده بود ونور کمرنگی داشت ویک پشتی ترکمنی که نمی دانم از کجا پیدا کرده بود  چون هیچ چیزی به هم نمی امد  میشد تو این اطاق فیلمی تاریخی درست کرد ؛ یک فیلم ترسناک مثل فیلم هایی که الفرد هیچکاک درست میکرد .

منوچهر گوشه تخت نشست  دید من خیلی دارم اطاقو ورنداز میکنم گفت چطوره من فورا منظورشو فهمیدم گفتم منو اوردی موزه تاریخ بهم نشون بدی یا اطاق برام پیدا کنی

گفت  اینجوری نگاش نکن بدرد میخوره اجارش زیاد نیست . اینجا من برای کتابها ومجلات واز این چیزهای خرده وریز گرفتم چون نزدیک دکه است  اینجوری راحترم اگه چیزی زیاداومد یا جا نداشتیم میارم اینجا میزارم .

یکمرتبه بگو انباری گرفتم وقراره من هم اینجا زندگی کنم وحتما هم میخواهی یه چیزی بهت بدم .

 اون منو میشناخت میدونست که فعلا جایی که ارزون باشه وتوشهر باشه وبا این درامدی که من دارم پیدا نمی کنم برای همین گفت تو فعلا موقت بیا اینجا تا جایی پیدا کنی اگه پیدا کردی که خوب میری انجا اگه پیدا هم نکردی یه جورایی با هم کنار میائیم

 منوچهر خان  توی مدت اشنایی امان از من یه چیز فهمیده بود وان اینکه این شهرستانی با این خصوصیات اخلاقی اهل دزدی وخلاف نیست وچه کسی بهتر از یک ادم مطمئن برای اتاقی که سال وماه هم کسی به اون سر نمی زنه وچه نگهبانی بهتر از او . گفتم بهتون اون واقعا حسابگر خوبی بود .

 ساعت دوازده شده بود گفت چکار میکنی گفتم الان که هیچ کاری نمی کنم من میرم نهار بخورم گفت کجا گفتم میدون فردوسی قهوه خونه دیزی بخوریم اگه میایی تو هم بیا ولی دونگی (یعنی هرکسی پول خودشو بده )  گفت باشه دونگی

بعداز ناهار منوچهر رفت سر دکه من هم رفتم سراغ اطاقی که قرار بود توش زندگی کنم  توراه که داشتم میرفتم منوچهر خان صدام زد تا نکته مهمی که بقول خودش یادش رفته بود به من بگه وان اینکه به بچه های دکه نگم میخوام اینجا زندگی کنم  گفتم اگه اونا اومدن اینجا وخواستن چیزی بردارن چی ؟ گفت اونا کلید ندارن وقرار هم نیست بیان اونجا چیزی بردارن  گفتم باشه اطاق مال شماست وهرجور شما صلاح ببینید

تصمیم گرفتم اول یک دستی به این اطاق بکشم جارو انجا بود ولی خاک انداز نبود اول تارعنکوبتهای پنجره را گرفتم بعد همه کتابهارا اوردم پائین وخاکاش رو گرفتم  به اندازه ای که یک لنگه پنجره باز بشه کتاب گذاشتم  بقیه کتابها را اوردم توی طاقچه ای که بعدا مرتبش کردم چیدم چراغ اطاقو گردگیری کردم  یک ساعت طول کشید تا فقط زیر تختو اشغالاش بیارم بیرون ومرتب کنم خلاصه خسته اتان نکنم تا ساعت های 6 عصر هرکاری بلد بودم تا اطاقو بک کمی مرتب و روبراه کنم کردم دیدم خیلی خسته شدم دروبستم رفتم سراغ بچه های دکه سر نبش ویلا منوچهر رفته بود؛ کمی با بچه ها گپ زدم واز انجا مستقیم پیاده رفتم تا توپخونه ومسافرخونه .

مسافرخونه هنوز خلوت بود وخیلی ها یا بیرون بودند یا کارشون تا دیر وقت طول میکشید رفتم حموم  یک دوش گرفتم وبعد ش هم رفتم به صاحب مسافرخونه ای گفتم من تا فردا اینجا هستم ورفع زحمت میکنم . طی این مدت به هم عادت کرده بودیم . گفت کجا ؟ برای اینکه دو ساعت نخوام توضیح بدم ؛ گفتم  شاید برم جنوب ؛ گفت اگه اومدی این طرفا یک سری هم به ما بزن ؛ سوغات هم یادت نره  . گفتم باشه . پرسیدم شناسنامه را الان میدی یا فردا ؟ گفت امشب که هستی ؟ گفتم اره . گفت پس صبح که خواستی بری بهت میدم

شب با بعضی از بچه های مسافرخونه که مدتها بود انجا زندگی میکردند خداحافظی کردم وگفتم من از فردا دیگه اینجا نیستم  . فردا صبح نیم ساعت زودتر پا شدم  وسایل زیادی با خودم نداشتم  ؛ یک کیف مسافرتی که چند دست لباس توش بود ویک رادیو دوموج  ویک ساعتی که همیشه بدستم بود ویک عدد ملافه و روبالشی که مال خودم بود ودوهفته ای میشد خریده بودم . مهمترین اسناد ومدارکم ؛ کارت پایان خدمتم وشناسنامه ویک دفترچه حساب پس اندازبانک صادرات ایران بود که اکثر مواقع توی جیبم بود؛ بغیر از شناسنامه که پیش صاحب مسافرخونه بود؛ که انهم صبح موقع خداحافظی برداشتم ومثل همان موقعی که وارد تهران واین مسافرخونه شده بودم کیفم را روی کولم انداختم وروانه خانه جدید  در کوچه روبروی خیابان ویلا شدم .

طی مدتی که اومده بودم تهران  ؛هنوز نتونسته بودم با پدر یا مادر یا خواهر وبرادر یا کس دیگری از همشهریان یا دوست واشنا  تماس داشته باشم ؛ یعنی خودم اینطور خواسته بودم وشرایط مساعد نبود ونمی خواستم موجب زحمت انها شوم ؛ بعضی وقت ها نداستن ونفهمیدن راحتر وکم دردسرتر است . هرچند که خیلی دلم برایشان تنگ شده بود ومطمئنا انها هم دلشان برای من تنگ شده بود؛ نمی توانستم در ان شرایط به قضاوت احساسی شرایط خودم وانها می پرداختم ؛  باید منطقی فکر میکردم وخوشبختانه این روش نتیجه بخش بود؛ اینجور برخوردها مثل پیشگیری بهتر از درمان در حوزه پزشکی است  که هر چه پرهیز ومراقبت داشته باشی کمتر اسیب می بینی .

مهرماه روزهای اخرش بود وهوا سرد شده بود برگ درخت ها اکثر کوچه ها وخیابانها تهران را گرفته بود زرد نارنجی قهوه ای سوخته وسبز همه وجود درختان اطراف را گرفته بود وانروز بیش از روزهای دیگه حواسم بیش از انکه به ادم ها باشه به کوچه وخیابان ودرختان وطبیعت بود ؛طبیعتی که توی شهر های بزرگ بیشتر وقت ها مجال نفس کشیدن پیدا نمی کند ومردم هم انقدر درگیر زندگی شهری هستند که براحتی فراموش میکنند؛ فصلی رفت وفصلی دیگر امد.  شاید جابجایی باعث شده بود من دوباره به طبیعت توجه بیشتری پیدا کنم شاید هم دلتنگی رفیق ویار ودیار وخانواده باعث شده بود به طبیعت ومواهب وزیبایی های ان توجه کنم؛ در هر حال هر انچه بود خوب بود واحساس اندوهی ملایم از دوست داشتن چیزهای بشری بود وهمیشه بخود گفتم اگر این اندوه بزرگ وانسانی نباشد ما انسانهای خاکی از یخچالهای قطبی هم سردتر خواهیم بود

از جلوی دکه اقا منوچهرخیلی سریع رد شدم ؛ رفتم توی کوچه  در خانه وبعد هم در اطاق را باز کردم ؛ ساکت ساکت بود انگار همه خواب بودند؛ تازه ساعت 6ونیم صبح بود کیف وملاف وخرده ریزه هایم را انجا گذاشتم ودروبستم وبرگشتم که برم دفتر کارم پیش اقای شیخ الاسلامی .

هنوز زود بود وبچه ها نیامده بودنددفتر برای همین رفتم چیزی بخورم ؛  پائین تر از دکه کنار بانک  به سمت میدان فردوسی  صدمتری که میرفتی میرسیدی به نبش یک کوچه جمع وجور که یک جگرکی همیشه سر ان نبش دل وجکر وقلوه داشت  ویک نانوایی بربری هم کنارش بود؛ من گاهگاهی سری به اونجا میزدم وجاتون خالی چند سیخ جگر ودل میخوردم ؛ انروز هنوز وقت داشتم برای همین اول رفتم انجا  صبحانه خوردم بعد توی اون هوای دبش وخوب سیگاری دود کردم  وسرحال وزنده دل رفتم طرف شرکت کار وپیشه .

 به نظرم خیلی مهم که ادم زنده دل باشه وبتونه زنده دل بمونه  ومن انموقع با تمام وجود احساس زنده بودن میکردم .قبل از اینکه برسم به شرکت دیدم یکنفر از پشت سر صدام میزنه؛ صداشو شناختم  خسرو بود

همین که رسید احوالپرسی گرمی کرد ومثل کسی که انگار چند هفته  است که منو ندیده گفت کجایی  جوون  پیدات  نیست   بچه ها میگفتند دیروز صبح که اومدی شرکت دیگه پیدات نشده ؛  نکنه با رئیس حرفتون شده  ؛ قضیه چیه ؟

من هم خیلی از دیدنش خوشحال شدم  گفتم نه مشکلی پیش نیامده یه خورده خسته بودم وحالم خوب نبود ویه موضوعی  پیش اومد که نتونستم بیام 

چه موضوعی ؟  گفتم  بعداز کار برات میگم  .  گفت برای نهار میایی ؟ گفتم احتمال زیاد میام . گفت پس باشه تا ظهر می بینمت .

خسرو که رفت من اومدم این طرف خیابان ؛ دقیقا نمی دانستم میخوام برم سرکار یا میخوام امروز هم توی خیابانها بگردم ؛  شاید برای شما هم پیش اومده باشه که بعضی مواقع سر دوراهی قرار بگیرید 

اتوبوس که راه افتاد با دیدن ادم هایی که بیشتر انها اماده میشدند که بروند سرکارشون من هم بدون اینکه واردار به کاری شوم عملا همراه انها بودم ؛ میدان امام حسین پیاده شدم  از انجا هم خط برای شوش داشت دوباره سوار اتوبوس شدم رفتم شوش سراغ باربری ها ؛  چند تایی باربری سر زدم اما مثل سابق نبودم ؛ مثل ادمی نبودم که قراره حتما امروز سفارش بگیره  یا درامدی کسب کنم ؛ مثل کسی بودم که چند روز دیگه به اتمام کارش مانده وتمایلی مثل قبل برای انجام کاری در انجا نداره

نمی دانم ان لحظه چه اتفاقی در مغزم افتاد که یاد کتاب چگونه انسان غول شد ایلین سگال در باره تکامل انسانها افتادم شاید این حرفهایی که میزنم از انجا یا جایی دیگر نشاط گرفته باشد؛ شاید هم تبلور وباز سازی اندیشه های متفاوت باشد که در من رسوخ کرده وتکوین یافته است .

 انسان متحول ایستا نیست به همان سان که بدن ما در اثر سوخت وساز خودرا برای زندگی وزیست هماهنگ میکند فکر ادمی هم احتیاج به سوخت وساز داده هایش دارد تا تحول را بپذیرد تا کنش داشته باشد تا واکنش نشان دهد  این لازمه حیات جسمی وفکری ماست 

یی ی ی ی ی ی یی ی ی ی یی ی ی ̐ѐی ی ی ی ی ی   ی 35 . ی ی ی ی ی .ی ی یی ی ی ی یϺ یی  ی ی ی یی ی ی ی ی ی یϺ ی ی ی ی  

Ϻ ی ی Ϻ ی ی یی ی ی ی یی Ϻ ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی یی Ϻ ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی Ȑی ی ی ی . ی ی ی یی ی یʐ ی  

ی ی ی . ی ǘ ی ی ی ی ѐ یی ی ی ی ی ی ی .  یی ی ی یی ی ی ی Ϻ  ی ی ی ی ی ی   یی ی ی ی ی ی

ی یی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ޘ یی ی ی ی یی ی   یی ی ی ی ی

 ی ی ی ی Ә   یی ی ی ی ݘ ی ی ǐ ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ϐی ی

ی ی   ی ی ی  3 ی ی    ی ی ی ی ی  ی 捘 یی  ی   ی Ѻ  ی ی ی ӘǍ یی  ی یی 捘 ی   ی 㘺  ی 捘 ی ی ی ی ی ی ی Ϙ ȍ  ی ی Ԙ  

یی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی یی ی ی ی ی  ی ی   ی ی ی ی ی ی یی ی 捘 .   ی΍ ی ی ی ی ی Ȑی э ی ی ی ی ی ی Ӂی

ی ی ی یی ی Ϻ  ی ی ʘی   ی    ی ی  ی ǘ     ی    ی ی ی ی ی ی ( ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ) ی ی ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی ی ی ی ی ǁی ی ی ی

ی ی یی ј

ј ی ی ی  ی . ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ϙ ی ی ی ȍی یی ی ی ј ј 200 ی ی ی

ی ی ی ј ی ј ی یی ی ی یی یی

ی ی

یی ǐ ی ی ی  

یی ی  ییی ی ی ی ی ییی

ϐی ی ی ј ی ی 

یی ی  Ԙی ی

ی ی یی ی ј ј

یی یی ی  ی

ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی ǐ ی یی ییی  

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ј 8ی یی

3 ی ی ی ی 5 ی ی ی ݐی ی ј   ǐ ی ی ی 7   ی ی ی ی ی ی ی  ی . ی ی ی ی ی ی یی یی ǘ ی یی ی ی  эی   ی э ̘ ی ی ی    ی ی یی ی ی ϐی ی ی ی ی

ѐ ی ی یی یی  ǐ ی ی ی  یی ی

ی ی ی ی ی ی  یی ی ی ی ی  ی  ی ی Ȑی ی ییی یی یی ی ی ی یی ی ی ی ی ی یی ̘ ی ی ݘی ј   ی ی ی ی ی

یی ی ی ی یی یی یی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ϐی ی

ی ی ی ǐ ی ی ʁǍ ی ی ی ی ی یی یی   ی یی ی ی ی ی   ی

ی ی ی ی

ی ی Ȑی

ی ی ی   ی یی ی ی ی ی ی ی Șی   ی  ی ی ی یی ی ی ی ی ǐ ی ی ی Ș  ی

ی ѐ ی э ی ی ی Ș  ʘ ʘ ی

ی ی یی ی  ی ی ی ی ی ی ی یی   ǐ ی ی     ǐ ی ی یی ی یی ی ی

ی ی ی ی ی ی ی        ی یی  ی ی   ݘ ی ی  ی یی ی ی ی    یی ی یی ی   یی یی ی  ی

ݘ ی یی ی Ș ی ی

ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی یی ی  ی ی ی یی ی یی یی  

ی ϐی یی ی ی ی   ѐ ی   

ی ی ی ی ǘ ی یی

Ԙ ی یی ی   ی  ی یی ی ی یی ی

ی ی ی ی یی یی   ی ی ی ی 

ی ی ی ی ی ی یی  ی ی ی ی ی ی

10 ǐ ی یی ی

ی ی Ԙ ʘی ی ی ی ی ی ی ی ݘ Ǎی ی ی ی ی   ی ی ی

یی ی ی یی ی ییی   ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

6ی ی یی ی ی ی ی   .

یی یی ǐ ѐی ی .

ی ѐ ی 100 یی ی ی ی Ȑ ǐ ی یی ی ی ی   ی یی ی ی یی ی !

ی ی ی یی ی ی ی Ϙ  ی ی ی ی ی ی ʘ ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی

ی ی ی ی ی ی یی Ӂی ی ی ی ی ی ϐی ی ی  ی ی یʐ   ǘی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی یی ی ی ی ی ی ی ی یی یی  ی Ԙ ی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی   ǘ یԐ ی ی ییی ی ј ی یی ی ی

  ی ی ی ی ی ی یی یی ی یی ی   ی ی Ȑ ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ǘ ҁی ی ј ی یی ی ی ی  ی ی ی ǘیی ی   ی ی ی یی Ԑی ǘ ی ی ی ی ی ی ی

ی ی ی ی یی ѐ یی   ǘ ی

ی   یی یی ی ی ی ی ی ییی یی  ی ی ی ی ی ی

یی  ی ی ی ی ی ی ی یی ̐јی  ی ی 捘  ی ی یی ی  ی ییی ی ی ی ی ی یی ̐ Ǎ یی ی ی ی ی ی ی ی э ی ی ی ی ǐ ی ی یی ی ی ǘ ی ی ی ی

ǐ ی ϐی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ј ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی

ی ی یʐی ی ی  ی ی ی ǘ یی ǘی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ѐی   ی ی   یی ی

. ی ی   ی ی یی یʐی ی ی ی ی ی ݘ ǐ ی ی ی ی ی ی јی ی ی ی ی یی   ی ی ی ϐی ϐی ی ی ی ی ی ی ی .

ی ی ی ی ی ی ѐ ی ی یی ی ی   ی     ی ی ی   ی یی    ی ی ی   ی ی ی΍ ی ی ی ی ی   ی ی یی ی ی  ی ǐ . ی  ی Ԙی ی ی ǁ   ی   ی .

ی ی ی ی   ی ی یی ی ی ی ی ی یی ی یی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

ی ی ی یی ی ݘ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی Ґ ی ی .

یی ی ی ی ی ی یی ی ی . ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ј ی   ی ی

ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی

. ی یی ی ی ی ی ی یی ѐی ی  ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی јی ی

ی ی   ی    Ԙی    ی ی یی یی . ی ی. ی یی ی ی یی ی   ی ی ی ی Ԙ ی ی ی ی ی ی   . ی ی ǐ ی ی

ی ی ی ی ی ݘ ی ی ی    

ی ј یی ȍ ی ی ј یی ی ی یی ی یی ی ی

Ϙ   ی ی ی ی ی ѐ ی ی ی ی ی  ی ی ی ی

ی ی . ی ی ѿ ی ی ی ی ی ی ی ی Ȑی ی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی

ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی Ϙ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ݘ ǐ ی ی ی ی ی یی ی یی

ی ی ǐ ی یی ی . ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ǐ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ʘ ی ی . ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . ی ی ی یی یی

یی ی ی یی ی ی ی ی Ϙ ی ی ی ی ی ی ی ی Ϙ یی ی ی ی ј ј эی эی ی یی یی ǐ ی   یی ی ی ی ј ی یی ی ی یی ی

ی ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی   ی یی ی ی Ԙ ی

8 ی ی ی ی ی ǘ ی ی یی ی ی .

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . ی یی.   .   یی . ی ی ی ی ی.   ی ی ی   .

ی ݘ ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی . ی -   ی ی ی ی ǘی ی ی Ԙی ی  ی ی ی ی   ی ݘ ی ی 1365   ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی

ی ی یی ی ی Ԙی ی ی Ґ ی ی ǘ ی ϐی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ییی ی ی ی ʘ ی э ی ی ی ی ی Ȑی ی ییی ی ǘ ی ی ی ی ی ی ی Ӂ

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ʘ ی ی ʘ ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی یی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی Șی Ґ ی ی ǘ ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ԙی ʘی  ی یی ی ی ی ی ی

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی ی . ی ی ی Ԙ ی یی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی . ی ی ی ی ی ǘ ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی .

ی ی ی Ԙ ǘ یی ی ی یی ی  ی ی ʘ ی ی ی ی ʐ ی .

ی ی Ȑ ی ی ی ی ی ǐ ی Ȑ ی ݘ ی ی ی ی ی ی ی Ȑی Ȑی ی  ی ی ی ییی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی . : ی ی ی

ی ی ی ی ی ی Ԙ ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی یی یی ǐ ی ی ی ی یی ی یی ی ی ی ی ѐ ی ی ی ϐی یی ی ی ی

ی ی ی : ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی. ی ی ی Ԙ ǘ ی  ی ی ی   ی ی ی  ی ی ی ی   ی ی Ԙ ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی

ی ی ی ی ی ی ی Ԙ یی ی ی ی ی ی ی ی  یی 

ی ی ی  

ʘ ی ی ی ی 12ی ݘ ی ی ی ی ی ی

  Ґ ی ی   ی ی یی.   ݘ ی ی ی ی یی ϐی ی ی ی  ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی ی ی ݘ   یی ی . ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی Ґی .   ی ی Ґ ی ی   ݘ ی

ی ی ی یی ی Ȑی ی ی ی

ی ی ی    ی

یی ی ی ی ی یی

ی ی ی ݘ یی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ϐی ی

ی ی ی یی ی یی ی یی ی ی . 

یی یی ی

ی یی یی یی ی یی ی یی ی ی ی یی ی ی یی ی

ی ی ی یی ی

یی ی ی ی ʘ یی ی ی ی ѐی ی یی .

ی ی ی ی یی ی یی ی ی   ی

/ ی ی ϐی  ی ی ی ی ی ی ی یی یی

ی ی ی ϐی ی   : ݘ یی Ԙ ی ی Ԙ ی ی ی

ی ی یی Ȑی ی ی ǐ ی ی ی ی ی .

ی ی ی 恘 ͘ی ی ی ی ی یی ی :

Ԑ ی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی یی ی   ی ی . ی ی Ԑ

ѐی یی ی ی ی . ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی   Ԑ ی ی ی ی . ی ییی ی ی ی ی Ԑ ی یی Ԑ ی یی ی ی ی Ԑ ی ی 昍ی Ԑ ی   ی ی

ی ی ی ی Ȑ ی ی ی یی    ی э ی ʘ ی ی ی

ǐ ی ی ی ی ی ی ی ی .

ی ی ی ǐ یی ی . ی ی ǐ ی ی ی ی.

  ی ی

ی ی Ԑ ی ی ی Ԑ ی ی یی ی58 62 Ԑ ی یی ی ی ی ی ی Ԑ ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی  Ԑ ی . ی Ԑ ی ی ی ی ی ی ی ی ی

ی ی .

.

ی ی ی

ی ی Ȑی ی ی ی ی ی ѐ یی   ی ی ی   ی یی یی ѐ ی Ԑ 4 捘 ی . ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی یی ی یی ی ǘی ϐی ی ی یی ی ی ی

ی Ȑ .

ی   ǐ یی ی یی ی  ی

ǐ ی ی ی ی ی  .

ی  

ی ی ی ی  

ی ی ی ʐی 

یی ݘ ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی Ԙ ی

ی یی   

   ی ی ی ϐی Ȑ

ی ی     ی یی Ԑ ی ی   . ی یی ی ی ی یی ϐی ی

یی ی ی ی

ی یی ی ی ی ی ی Ԙ ی ی

ی ی ʐی Ȑی  ی   یی  

ی ʘ یی یی  . ی . ی .

ی یی ѐ   یی ی ی ʐی  ی ی ی   . ϐی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی   ی یی ی

یی ی ی ی

ی ϐی Ϻ ی ی ی ی یی ی ʐ ی ی ی ی .

 

ی ی ی ی ی ی   ی یی ی ǘ ی ی ی ی ی ی ی ی ی . ی ی ی یی ʘ ی  :   ѐ ی ی ی . ی ی یی . ....

  ی ی ی   ی Ͽ    ی یی 2 ی ی ی ی یی . ی  / ǐ ی ی / یی   ی ی /

ی ی ی ی . ی   ی .

یی ی ی ی ی ی ی ی Ȑ ی ی یی ی     ی ی  ی ی ی Ґ ی

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی یی ی ی

ی ی ی یی

ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی یی

یی ی  ی эی ی ی

ʐی ی

ی ی یی ی ی ی э ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ȍ ی ی

ی

ی یی ی ی ϐی ی ی ی ی ی   ϐی ی ʘ ی

ی ʘ ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  یی ی ی ی ی یی ی ی یی ی ی ʐی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ݘ ی ی ی ی ی ی ی ی ی 

ی ی یی یی ی

ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ݘ   ی ی ی ϐی ی ی ی ی ی ی ѐی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ǐ ی ی Ԙی ی یی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ݘ ی ی ی   ی ی ݘ ی ی ییی ی  .

ی Ԙی

Ԙی یی Ԙ ی ѐ ی ی ی یی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی

ی Ș یی یی ی یی ی

ی(ی یی ) ی ی   ی ی ی Șی ی ی ʘی ی ی ی ی ی یی ϐی

ی ی ی ی ی ی

ϐی ی ی ی ϐی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ییی   ی . ی    ی ی ی یی ی ی Ȑی .یǁی ی ی

23

  ی Ȑی ی

ݘ ی ی ϐی ی ی ϐی ȁ ی Ԙی ی ϐی ی ǐ ی ʘ ی   ی ϐی ی یی ϐی ی 

ی ی ی

ی ی ϐی ی ǐ ی ی ی ی ϐی ݘ ی ی ی ی ی Ԙ یی ی ی ی

ی

ی ی Ә ی ی ی ی ی یی ی . ی ی ی ی ی ی ݘ ی یی ی ی ی ی ی Ԙ ϐی ی . ی ϐی ی Ԙی ی ی ی ی یی ی ی

یی ی ی ی ی

یی ی ی ی ی ی ی ی

ی

ی ی ی Ә ی ی ی ی ی ی ǐ ϐی Ԙی ی ی ی Ԙ ی ی Ԙ ی ی ی یی ی ی ی

ی ی

ی ǐ ی ی ی ݘ ی ی ی ی

یی ی ی ی Ԙ ی یی

ی   ȍ ی یی ی ی ی ی یی یی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی

ی یی ی

ی

ی

یی ی ی ݘ ی ی ی ی   ی ی ی ی . یی   ی ی . ی ی . یی یی

ی .ی یی ی ی Ȑ   ی ی Ә ی ی ی ی ی ی ݘ ی ی ی ی ی ی ی  ی ی

ی ی  

یی ی ی ی یی یی ی ی.    یی ی ی ی ی ی یی

یی ی ی یی ȍی ѐ ی ی  

ی ی ی ی ی ی ی ی ʘی ی ی ی ی

24

ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی ȁی ی

ی ی ی ی ݘ ی ی ی ی ی ی ی ی یی ϐی Ԙ ی ی ی یی Ԙ یی ی ϐی ی ی   Ԙ ی یی ی Ԙ ی ی ی Ԙ   ی ی ݘ ǐ ی ی ی ی ی ی یی ی ی یی ی ی ی ی ( ی )ی  

ی         ی ی Ȑ     

ی  Ԙ ی   ی ی ی

ی ی ی ی ی ȍ ی Ԙ ی ی ی ی ی ی Ԙ یی ی Ԙ ی ی Ԙ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ...

ی ی ی    ی

ی ی ی ʘ ی ϐی ی ی ی

ی ی

ی ی ی

ی

ی ی ی ی یی ی یی   ی یی ʘ یی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی یی ی

ی ی ی ی ی ی ϐی ی

ی ی ی ی Ș ی ی ѐ یی . یی

یی ی

ی ϐی ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی ǐ ی ی یی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی Ԙ ی ی 10 یی ی ی ی

ی ی ی ی ی  یی ی ی ی ی ی ی Ԙی 

ݘ ی ی ی یی ی ϐی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ییی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ϐی ی ی . ی ی Ȑ ی ی ی ی Ԙ ی ی ی ی . ی ی ی یی ی ی ی ی . ی ی ی یی ی

25

ی ی ی ی ϐی ј ی ی

ی ی ϐی ی ی

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ݘ .ی ی ȁ ی ی ی .یی ی ی ی ی ی ی ی  ی   ی ی . ی . ی ی

ی ی   ی ی   یی        ی ی ی

ی    ی      

 ی یی یی ی ی ی یی ی ی ی ی ی Ӂ ی ی ی ی . ی ی ی ی ی ی ی ј ی

یی ی ǘ Ґ Ԙ ی ی ݘ یی ی  ی ی . یی ی . ی ј. 6   Ȑی یی ی یی.   ی . ی ی ی  Ȑی ی     ی ǐ ی ی ی ی ی ی ǐ ی

ی .ی 12 ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ǐ ی  یی یی ی ȍ ی   ی ی ی ی یی ی Ϙ ی  ی ی ی   یی ی ی ی یی ی  ی ی Ϙ 5 ی ی

ی ی ی ی ݘ ی ϐی ی ی ی ی ی ی Ԙ ی ی ی یی ی ی ی یی ی

ј ی ی ی   ی ی ی ی ϐی ی ی ϐی Ԙ ی ی ی ی یی ی ی ڐیی یی ی   ѐ ی    یی ǘ ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی یی ј ی . ی ј ی ی ی

ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی یی ی   ی ی ی Ϙ ی ی ی ی ی ی ییی ی یی ی  ی ی ی  ی .   ی.  ی .

ی ی ی ی ی ی 7 ѐ یی یی ی ی ی یی ی یی ی ی ی

26

10 ی یی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی . ی   یی ی یی ی ی ی ی ی ی یی ی Ȑی Ͽ ی

ی ی ی ی ی ی ی  .  15 ی ی ی  ی ی ѐی ی ی ی ی Ә ی ی ی ی ی ی ی ی . ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ϐی

ی . ی ی ی ی 

ی

ی ǐ ی ی ی ی.

ی ی ی . ی ی

Ȑ ی ی ی

ی ی ی ی

ی

ی ϐی ی ی ی ی ی ی . ی ی یی ی ی ی ی ی ییی ی ی ی یی ی ی ϐی ی Ԙ   ی ی ѐی ی ʘ ی یی ی ی ی یی یی ی ی ی ی ی .

ی ی ѐ یی ی ی ی ی ی ی ی ی ȍ ی ی ȍ ی Ϙ ی ȍ ی ی یی ی ی ی یی ی ی ی ی ی یی ی ی ͘ ȍ ی ی ی ی . ی ی ی ی ی یی Ȑ ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ǐ ی یی ی ی ی ǐ ی ی یی یی ی ی

یی ی ی ی ǐ ییی ی ی ی ی ی . ǐ یی ی یی ی ی ȍ

یی ی . ی یی ی ȍ ی ی . ی ی Ȑ ی ی ی Ȑی ی

ی ی ی ǘ یی ی یی ی ی ϐی ی ی ی ݐی ϐی ی

27

ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ȍ ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ȑ ی ی ی ی ی ی

ی  ی ی ی یی

ی ی

ی

ی یی   ی ی یی ی ی ی ی ی Ԑ ی ی ی ی یی ی ǐ ی ی یی ی ی ی ی ی یی ی ی ј ی ی ی ی ی

یی

ی ی ی ی ی 捘 ی ی ی ی ی ی ی 56 Ԙی ی ی ی ی

ی ی ی

ϐی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

ی Ș ی ی ی ی

ی ی ی ی ی ی Ș

ی

ی ی ی ی ی ی یی

یی ی

ی Ȑ ی ی ی ی ی .

یی ی ی ی یی

ی ی ی ی ی ی ǐ ی ی یی ی ی یی ی ی . ی Ȑ ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ǐ ییی ی ی ȍ ی ی ی ی Ȑ 

ی

  ی ی ی јی یی ی ی Șی یی یی ی ی  . ی ی ی ی ی ѐی Ǎ ѐی ی ی ی э ی ی ی ی ѐ ی ی ی

ی یی ی

یی ی ی ی ی ی ی ǐ ی ی یی یی

ی یی ی ی ی ی ی ی ی یی یی ی ی ی ی

ی ی ی .یی ی یی ی ی Ә ی ی یی ی ی ی ی ی ی ѐی ی ی ی ی ی . ǘ ǘ

28

 

ی ی ی ی ی یی ϐی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی    

یی ی ی ی ی ی ی ی ی ݘ یی ی ی ی 

ی ی   ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی . ǐ ی ی ی .

ی ی ی Ϙ ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی یی ی یی ی ی  ی ی ی ی ی ی  یی ј ی یی ی   . ی یی ی ی ی ی ی ی Ȑ ی ی ی Ȑی

یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ԑی ی ی ی  ی ی ی ј   ј ی ی یی ی ѐ ی ی ی ی ی ʐی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی یی ی ی یی ی یی ̘ی یʐی Ԙ ی   ی ی ی  یی   یی ی ی ی ی ی ی ی یی ϐی ی

ی ј ی ی ϐی ی ی ی ی 1 ј ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ѐی ی   ی ј یی ی ی ی ی یی یی یی 5 ی ی ی ی ی ی ј ی ی ј ј ی ی ی ی 捘 یی ی ј ی Ԑ ǘ ی ی ی ј ی ј ی ی

ی ی ј ی ی ی یی Ȑ ݘ ی ی ی ی ݘ یی ی ی ی ی ی ی ی ј ی ی ݘ ی ی    ی یی ی یی ی .

یی ی
29 
........

یی ی ϐی

ϐی ی ی ϐی ی ی ییی ی ی ی ǐ ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی  ی ی ی   ی ی  ϐی ی ی ی ی   ȁی ی ϐ یϐ ی ی ی ی

ی

5 ی ی ی ی Ȑ  ی ی Ȑ ی   ی ی ی  ی    ی ی  ј ی ی  ی ی ی ی ی . ی ی ی ј یی ȍ эی یی ی  ی ی ی ی ی ی

ی ی ی ی   ی ی   ی   ی Ϙ ی ی ی . ی ی ی ی ی ی Ș  ȍ 6ی Ϙ یی ی   . 7ی ی ی ی   یی ی ی ی یی  یی ی   ی   ی ی ی یی  ی   ی ی یی ی    ی ی ی  

9ی ی ی ی ی ȍ ی ی ی ی یی ی ی ی ی   . ʘ ی ی ی   ѐی ی ی ی یی   ی ʘ یی ی ی ی ی ی ی .

  ی ی ی ی ی ی ی ǁی ی   ی ی یی ی ی ی  .

ی ی ی ی ی 9 ی ی ύ ʘیی    ی ی ی یی ی Ϙ ی یی ی ی ی ی یی ی ی  ی ی ی ی  ی یی ی  ی ی ی   ی ی ی ی ی   ی ی ی     ی ی  ی ی ی ʘ   ی یی یی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ϙ

ی Ϙ ی ی ی ی یی ی ی ǘی .  ی ی ی ی ǘی ی ی ی   


30

ی ی ǘی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . ی ی ی ѐ ј یی ی ј ی ی ی ی ی ی ی Ϙ ی ییی ی ی یی ȍ یی ی ی یی یی ی ی ی یی ی ی ی  ی ی یی ی ј ی یی ѐ ی یی Ȑ ی .

ی ی ی یی ی  ی ی ѐی ی ی یی ی ǐ Ϙ ی

ی ѐی Ϙ یی ی Ϙ یی ی ییی ی ȍ ی Ϙ ی ی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی .... ( ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی  ) ی ی  یی ی یی ی

ی ی ѐ ی یی ی ی ی   ی ی ی ی ǐ ی ی Ϙ ی ی

  ی Ϙ ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ϙ ی یی ی Ԙ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی Ԙی ی ی ی ی ی ی ی ǁ   ی ی ی Ԙی ی ǐ Ԙی ی یی ی ی یی ی ی یی ی یی  ی Ԙ ی ی ی     ی ی ی ی  ی ی ی ی ی . ݘ یی ǐ ی Ԙ ی Ȑ ی ی ی ی ی یی ی ی

ǐ ی یی ی ی ی   ی ی ی ی ј ی ی ی ی ϐی ی ی ی  ݘ یی ی ی ی ی ی ی ی ϐی ی  یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی

ی ی ی یی   یی ی Ґی یی   ی ǁ ی ی

ѐ ی یی ی ی ی یی  ی ی ی یی ی ی ϐی ʘی ی ϐی یی یی یی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی یی یی ی ی Ԙی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

ی ی ȍ ی ی ی ی ی ی ی ی .  ی ی ی یی ی ی ی Ԙ .  ی ی ʐ ی   ی ی ی ی ی ݘ یی ݘ ی

ی ی ی ی  ی Ȑی ی ی   یی ی ی ی ی یی ی ی ی ی  ی یی ی ی ی ǘ ی ی ی ی یی ی   ی ی ی ѐی ی ی ی ی  ی ی یی

ǘ یی ј ی ی ی ی ǐ ی یی ی ی .  ی ی یی   ی ی ی ی ǐ یی Ȑ

ی ی

  ی ݘ ی ی ی ی ی ی Ȑ ی ѐی ی ݘی Ș ی ی ی ی ϐی ی ی Ș ی ی ی یی یی ی ی Ԙ   ی ی ی ی ی Ԙ ی ی ی ی ی ی یی ی

ی ی ј ی ی ی ی ی ی ی یی یی ی ی ی Ԙی ی ݘ یی ی ی ی ی ی یی ی

ی ی  ی ی ی ی ی ی ϐی ی ی ی یی ی э ȍ   ی ی ی ی ی ی ی ی ј ی   ی ی ی јی یی ی ی ی یی ی ی ی یی ј یی ی یی ی ی ی ی ی   ی   ی Ș ی یی ȍ ی ی ی یی ی ی ی ϐی ی

ی یی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی   ی ی ی ی ی ی ی ی ی ʘ Ӂی ی ی ی

ی ϐی ی ی

ϐی یی ی ʘی ϐی یی ϐی یی یی ϐی ی

ی

!

ی ǘی ی ی ی ی ی ی ǐ ی ی

ی ی ی ی یی ی ی ی   ی ی ی ǐ ی ی

ی ݘ ی یی ی یی یی   یی ی ی ǐ ی ی ی ی ј ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی   ј ی . ی ی ی ј ѐ ј ی ی ی ی ј ʺ   ј ی ی Ґ   یی ی ی ϐی یی ی ی ی ی ی

ی ی ی   یی ی ی ی

ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی . Ԑ یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . ی Ԙ   ی Ԙی Ԙی ǘ ی ی .ј یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  

یی ی 捘ی ی ی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی   ی  یی ی ی یی ی یی یی ѐ  ی  ی ǘی ی ǘی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی   0 4 50 ی

ی ی ی ی ی ی ی . ǘ ی   ی ی ی ی ی یی ی   یی ی ی  ی ʘ   ی ی   ی ی ی Ԙی Θی ی ǐ Ȑ ی э یی ی ʘ ی یی ی ی ی Ȑ ی ی

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ʘ ی ی یی ی ی ϐی ی ی ی ی ی ی 45 ی ی ی ی ی

ی Ґ ی یی ی ی ی ی ی ی ی یی ϐی ی ی ی یی ϐی ی ی ی ی Ґ ی یی ی یی ی   ی ی ی ی ی ی ʘی ی ی ی ی Ґ ی   ی

ی

  ی ی Ϙ یی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی 10 ی ی ی یی ی ی ی ی یی Ȑی ی ی ی یی ʘی ی ѐی ѐ Ϙ ی Ϙ ی ی ی ی ی یی Ϙ ݘ ی ی ی ی ی ی ј ی ی ی ی ی ی ی ѐی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ییی ی ی ی ی

ی ی ی ی یی эیی Ȑی ی Ϙ ی ͘ ی ی ی ی ی ی ی ی یی 5 ی ی ǐ ی ی ی یی ȁ ی ی ی یی ی ی ی ی ی ј ی ی ی ی ی ǘ ی ی

ݘ ͘ی ǘ ی یی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی یی یی ی ی ی یی ی ی Ȑ یی ی ی ی ی ی Ș ی ی ی ی

ی ی ی یی  ی ی ی ی ی ѐ ی ی ی یی ی ی ی ی ǐ یی ی ی ی ی ی ی ی   یی ی یی ی ی یی ی ی ǐ ی یی ی ی ی ی ی یی ییی ی ی ی

ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ԁی ی Ґی ی ی یی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ѐی ی ی

ی ی یی ی ѐ یی . ی   ی ی ی ی  

ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یی ǐ ی ی ی ی ی ݘ ی ی ی ی ی ی . ی ی ی ی ی ی یی Ȑ . ی ی Ȑی ی ی ی یی ی ی ی ی ی یی ی  یی ی ی ی ی ǘی ی Ș ǐ ی ی یی ی

  ی ی ی ی

ادامه دارد