انتخاب جنگل

 درست وسط جنگل لای چمن ها تکه پنیری افتاده بود که در مورد آن فقط می توان ادعا کرد که دست قضا آن را آنجا گذاشته بود.

کمی آنطرفتر روباه گرسنه پرواز شتابزده کلاغ را بالای سرش دید.این گونه پرواز را خوب

می شناخت. شستش خبردار شد که کلاغ چیزی برای خوردن پیدا کرده است.پس بدون اینکه بداند دنبال چیست به سمتی رفت که کلاغ در میان درختان ناپدید شده بود.زمانی به آنجا رسید که کلاغ سر طعمه نشسته بود.روباه به طرز وحشیانه ای میدوید.کلاغ دست و پایش را جمع کرد.پنیر را به منقار گرفت و روی نزدیک ترین درخت پرید.روباه خونسردی اش را حفظ کرد.رفت پای درخت و شروع به تعریف از کلاغ کرد.توی دلش خدا خدا می کرد کلاغ داستان روباه وکلاغ را نشنیده باشد وبه حرف آید ودهانش را بازکندوپنیربیفتد.اما انگار نه انگار.کلاغ سیاه بدریخت همچنان پنیربه نوک ایستاده بود.هیچ چیز قابل توجه وقابل تعریفی در او وجود نداشت الا پنیری که در سیاهی کلاغ خیلی سفید به نظر می رسید.روباه می دانست چاره ای جزاین ندارد که بر خلاف میل باطنی اش ازکلاغ تعریف کند وازآنجا که شکم خالی باعث فصاحت وبلاغت می شود ستلیش و تعریف خیلی پر حرارت از آب درآمد.آنقدرپر حرارت که باعث جلب توجه حیوانات دیگر شد.روباه که شلوغ شدن اطرافش را دید پرشورتروسوزناک ترستود. شاید کلاغ لب باز کندوتشکری کند ولی کلاغ اسیر احساسات شده بودوجای دیگری سیر می کرد.ته دلش احساس خوشایندی داشت چون هیچوقت کسی اینقدر از او تعریف نکرده بود-حتی مادرش-به یاد زنش افتاد که همیشه خدا می گفت:"شک ندارم شب از تخم بیرون اومدی اصلا نشونی از روز و روشنایی نداری."حرف زنش برایش مهم نبود.نگاهش که می کرد یاد بدبختی ها و سیه روزی هایش می افتاد.احساس کرد بیشتر از هر وقت دیگری دوستش ندارد.

کلاغ به به و چه چه انبوه حیوانات را که زیر درخت ایستاده بودند و از او تعریف می کردند می شنید.برایش عجیب بود که خوابش به این زودی تعبیر شده باشد.از چند نفر پرسیده بود همه گفته بودند:"کسی خواب ببینه موی سرش سفید شده به جا ومقام می رسه."حیوانات صفت هایی را به کلاغ نصبت میدادند که در تمام عمر دویست ساله اش نشنیده بود.رئوف- صبور- قهرمان پرواز پر متالیک- خوش آواز- دراز عمر وناگهان فریاد ریاست.....ریاست بلند شد.طاقت کلاغ تمام می شد.در مقابل سیل احساسات حیوانات باید نطقش را شروع می کرد.احساس خوب ریاست داشت منفجرش می کرد.با تمام توان پنیر به آن درشتی را یکباره قورت داد و فکر کرد این اولین قدم بزرگی است که یک رئیس باید در مقابل زیردستانش انجام دهد. قورت دادن یک لقمه بزرگ . فریاد بزرگ مرد....بزرگ مرد بلند شد. پنیر راه تنگ گلو را به زحمت طی می کرد.

کلاغ گردنش را جلو کشید تالقمه راحت تر پایین برود.فریاد سرافراز....سرافراز گوش فلک را کر کرده بود. داشت خفه می شد. اشک در چشمانش حلقه زد. یکی از حیوانات که نزدیک تر بود گفت:"سر شار از احساسته."بغل دستی اش گفت:"اون هم مثل ما درد کشیده." پشت سریش گفت:"حقمون پامال نمی شه." یکی از آن ته گفت:" با این تجربه و هوش و ذکاوتی که داره هیچ شبی سر گرسنه به زمین نمی ذاریم." کسی از داخل جمعیت گفت:" زیر سایه دولت کلاغ  گرگ و گوسفند در کنار هم زندگی خواهند کرد." صحبتهای بعدی در فریاد ریاستت مبارک...ریاستت مبارک گم شد. روباه دلیلی برای ماندن نمی دید. دمش را روی کولش گذاشت که برود. کلاغ با صدایی که بر اثر مالش پنیر به گلویش نکره تر از همیشه شده بود روباه را به نزدیک خودش طلبید. همه حیوانات این صدای ناهنجار را به بغض نهفته در اثر بی عدالتی ها مربوط دانستند.

کلاغ با صدای نامفهومش گفت:" من به عنوان رئيس باید معاونی داشته باشم وچه کسی لایق تر از...روباه..." آنهایی که عقب تر بودند متوجه تمام جمله نشدند و مطلب را دهان به دهان از جلویی ها شنیدند پس با کمی تأخير شعار دادند:"معاون...روباه...معاون...روباه" روباه بالاجبار ماند و معاونت را پذیرفت.حیوانات با شعار و هیاهو در جنگل به راه افتادند و آنهایی را که متحیر و بی خبربودند خبردار کردند.

فردای آن روز روباه به دیدن کلاغ رفت تا به اتفاق هم ازسرحدات و مرزهای جنگل دیدن کنند.چند تا از حیوانات آنها را با هم دیدند که به سمت کوه می رفتند اما جایی که روباه در یک فرصت طلایی گردن کلاغ را به دندان گرفت کسی ندید. تا چند روز حیوانات منتظر بودند تا رئيس ومعاون به جنگل بر گردند وقتی ناامید شدند گفتند:" آنها حیوان نبودند. فرشتگانی بودند که برای اصلاح و ایجاد عدالت به جنگل آمده بودند.ما

حیوان های غافل قدر آنها را ندانستیم و زود آنها را از دست دادیم.آنها متعلق به اینجا نبودند و قطعا به آنجایی رفته اند که قدر آنها را بهتر بدانند.