سرنوشت

آه نمی تونم با اینها  زندگی کنم. خسته شدم .چقدر تو این خونه زحمت بکشم تا کی باید کار کنم از اینها گذشته تو این خونه نه مهری نه محبتی هیچی پیدا نمیشه.

آخه کی از دست اینها راحت می شم. چطوری؟....چطور می تونم به پلیس خبر بدم؟!مگه کسی تا حالا شده از پدر و مادرش شکایت کنه؟ !صدها بار می خواستم خودکشی کنم. اما نتونستم . می خواستم از دستشون فرار کنم اما سرگذشت دخترهای فراری بارها تو مجله خوندم چرا دخترهای مردم  چرا نگم پدر و مادر خودم راستش خودشون هم  از خونه فرار کرده بودند که سرگذشتشون اینجوریه .                       

چقدر باهاشون حرف بزنم که دست از این کارشون بردارن . کو....کو گوش شنوا باید فردا به کلانتری مراجعه کنم و ماجرا رو مطرح کنم. اونا رو به زندان بندازم و خودمو راحت کنم باید این کار رو بکنم.

آخه من کسی رو ندارم  . باکی برم نه دوستی نه اقوامی ونه خواهرو برادری . ولی خدا رو شکر که خواهر و برادر ندارم و گرنه اونها هم مثل من بدبخت و بیچاره بودن.

خدایا ....خدایا چکار کنم هیچ  راه حلی به ذهنم نمی رسه. دارم کلافه می شم خدا کنه فرادا بتونم کاری بکنم.

صبح که بلند شدم میخواستم برم کلانتری اما اگه اونها به زندان انداختم حتما صاحبخونه منو بیرون می کنه باید اول پدر بزرگ و مادربزرگ رو پیدا کنم  آخه شماره تلفن چند سال قبل رو دارم. نمی دونم الان کجا هستند و خدا کنه بتونم با هاشون تماس بگیرم . چند سال پیش بود که برای عید زنگ زده بودم . بالاخره جرات به خود دادم و با هشون تماس گرفتم بعد از چندبار تماس گرفتن پدربزرگ گوشی روبرداشت.

بعد از کمی احوال پرسی کردن  تمام ماجرا را براش گفتم بیچاره پدر بزرگ که هنوز از دست دخترش عذاب می کشه . از اینکه باهاش تماس گرفتم و باهاش مشورت کردم خیلی خوشحال شد. باورش نمیشد با نوه اش داره صحبت میکنه وقتی ماجرا رو فهمید کلی ناراحت شد . آدرس خونه رو بهش دادم. قبل از اینکه پدر بزرگ برسه مامورین مبارزه با مواد مخدر همه خونه رو زیر و رو کرده بودن . خیلی سخته آدم ببنه پدر و مادرشو دسبند زدن و دارن میبرنشون زندان .

 پدر بزرگ خیلی پیر شده بود -دستی کشید رو صورتم و  گفت : گریه نکن دخترم دنیا که به آخر نرسیده  یه لقمه نون هم پیش ما پیدا میشه...

                                                مرجان شکوه