((اسکناس بودار))

 

من یه گدا هستم .جای من زیر اون دیواره .یه خورده اون ورتر از اون شکاف بزرگ.شب ها همون جا می خوابم .من اون جا زندگی میکنم.

من همیشه از اون بقال پیر خرید میکنم  ولی اون روز از اونجا خرید نکردم آخه می دونی اون روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم تو کاسه ام که همیشه چند تا سکه سیاه داخلش بود یه اسکناس نو رو سکه های بد ریخت افتاده تو کوچه کسی نبود. اسکناس را که برداشتم صدای(کرشکش)آب انداخت تو دهنم.اسکناس بوی عطر می داد .اطمینان داشتم خدا اون رو برام فرستاده بی معطلی رفتم طرف خیابون چه مغازه های چه خوراکیهایی .تو تموم عمرم حتی یک بار هم اون چیز ها رو نخورده بودم .من نمی دونم چند سالمه ولی بقال پیر میگه خیلی ساله که منو می شناسه.

رفتم تو یکی از مغازه ها . چند نفر خرید می کردن و مرد  فروشنده با شکم گنده و لب و لوچه آویزون پشت پیشخون ایستاده بود .رفتم جلو گفتم :(آقا...من...)چند نفر که اونجا بودن نگاهم کردن.فروشنده با بی اعتنایی به کارش مشغول شد.صبر کردم تا آخرین نفر هم از مغازه رفت بیرون .گفتم:((آقا...)) مرد با عصبانیت گفت((چیه؟آقا!آقا!کار یه روزو دو روزوتون که نیست))اسکناس رو نشونش دادم. اسکناس رو گرفت. پشت و رو کرد.جلو چشمش گرفت .نگاهی به من کرد و باز هم نگاهی  به اسکناس کرد .ترسیدم  گفتم((من از اونا میخوام.دو تا از اون جعبه آبی ها.))مرد اعتنايی نکرد. هنوز اسکناس تو دستای بزرگ مرد پشت ورو می شد.یواش گفت((از کجا دزدیدی؟))گنگ شدم.پیشونیم داغ شد.صورت پف آلود فروشنده وحشتناک شده بود.صدایش را بلند تر کرد:((گفتم از کجا دزدیدی؟حتما زیاد از اینها داری؟....نه؟))گفتم((من دزد  نیستم. من یه گدا هستم اینو یه آقايی که کفشاش برق می زد به من داده.))چشماشو تنگ کرد و یه لبخند کمرنگ مصنوعی نشوند رو چهره خمیریش و گفت((پلیس که بیاد همه چی معلوم میشه)) سرم  گیچ  رفت.مغازه به اون بزرگی با تمام خوراکیهاش دور سرم چرخید. دیگه هیچی نمی خواستم اشتهام کور شده بود تو یه لحظه پریدم و اسکناس رو از دست  مرد پاق کشیدم و با سرعت به طرف در مغازه دودیم  پیراهنم به تیزی قفسه گیر کرد.دستم رامحکم کشیدم .پیراهن غرچی صدا داد و یه چاک بزرگ خورد برام مهم نبود خیلی جاهاش اینجوری بود .مهم این  که خودم را از مغازه انداختم بیرون وقتی پای دیوار اون ور تر از اون شکاف یزرگ رسیدم خیالم راحت شد مشتمو باز کردم .اسکناس مچاله شده را صاف کردم . ولی...خدای من .... اسکناس خوبم یه گوشه نداشت ترسیدم بر گردم و گوشه اسکناس را از مرد چاق پس بگیرم.

بعدها یه روز اسکناس بدون گوشه رو به بقال پیر نشون دادم . می گفت اگه  گوشه داشت خیلی چیزا می تونستی باهاش بخری.نمی دونم چند سال از اون روز گذشته و من هنوز هم اون اسکناس بدون گوشه رو دارم.هنوز هم بوی عطر می ده. هر شب دعا می کنم  صبح که از خواب بیدار میشم باز هم تو کاسه ام یه اسکناس ببینم مثل همون یکی ولی قسم خوردم اینبار دیگه پیش اون فروشنده چاق نرم.

((مجید حلاجی))