دت سکینه

وقتی (سکینه)در سن چهل سالگی حامله شد،موضوع عجیب بچه دار شدن در آن سن وسال نبود.

البته آشنایان کمی شوکه شدند که سکینه بعد ازسالها،درست دقیقه نود بچه دار شده،اما چیزی که باعث تعجب همگان شد رفتار عجیب و غریب سکینه بعد از حامله شدن بود . اول شوهرش را که در خلیج مشغول کار بود- و به قول خودش (سفر بود)- خبر کرده بود وهمانجا گربه رادم حجله کشته بود و اعلام کرده بود:این بچه دیگه تربیتش با منه!وشوهرش را تفهیم کرده بود که  منظورم اینه که اسمش را خودم انتخاب میکنم و بقیه کارهاش هم با خودمه معلوم بود حرف های سکینه از سر شوق و احساس است چون خوب می دانست مردش هر دوسال یک ماه از سفر می آمد.در آن یک ماه تنها می توانست....تازه با تمام این حرف ها تا آن یک ماه کذایی چیزی حدود دو سال مانده بود و.....

در هر حال شوق و ذوق سکینه بی حد وحصر بود و اقدامات لازم را در دست اجرار داشت .همه چیز بچه از قبیل لباس و جا و خوراک بچه مرتب بود فقط مانده بود اسمش میگفت بعد از ساناگرافی فکرش را میکنم . اما طاقت نیاورد و چند روز بعد (نسرین)- دختر همسایه را با کتاب (نام ها) طلبید چند روز کارشان شده بود اسم ها را یکی یکی سبک سنگین کردن ولی هیچکدام پسند سکینه نبود یک اسم جدید می خواست اسمی که تا حالا کسی نشنیده باشد بعد از سونوگرافی کار سکینه راحت تر شد فقط اسم های دخترانه را بررسی می کرد اما هیچکدام از این اسمها چنگی به دلش نمی زد . داشت نا امید می شد که نسرین یک خبر خوب برایش آورد با یکی ازدوستانش که در خارج زندگی می کرد تماس گرفته و او (زوزیالا) را پیشنهاد کرده بود. تلفظش برای سکینه مشکل بود. به زور می توانست بگوید (زوزالو)ولی مهم نبود . مسئله اصلی اسم جدید و کلاس بالا بود که پیدا شد.

 دختر سکینه که به دنیا آمد برای خیلی از زن ها(دت سکینه)بود .  نمی تواستند (زوزیالا)را درست تلفظ کنند . پشت سرش می گفتند سکینه (زوزو) زاییده .کسی می گفت : نه بابا اسمش زالوئه" بعضی از زن ها باور کرده بودند که اسم بچه سکینه (زولبیا) ست و می گفتند خاک عالم اسم قحطیه؟ فردا اسم بچه هاشون را می ذارن (پشمک) سکینه گوشش به این حرفها بدهکار نبود . کمر همت بسته بود تا بچه اش را مثل خارجی ها بار بیاورد و جالب اینکه فکر می کرد خارجی ها فارسی زبانند چون یک ریز با بچه فارسی صحبت می کرد، آن هم از نوع بسیار دست و پا شکسته اش.کم کم  جملات سکینه جزء لطیفه های دسته اول مجالس شد. می گفتند به بچه اش گفته:آلبالو!بیا بچه م و تو آفتاب نایست شکمت می چه". خبر که به گوش شوهر سکینه  رسید ،اوضاع متشنج شد. از قرار معلوم آنجا هم جک های سکینه خیلی طرفدرا داشت . سکینه با گریه به شوهرش گفته بود:اینا چشم ندارن بلبل زبونی بچه ام را ببینن . خب اگه من امروز بچه ام را فارسی زبون بار نیاورم فردا می شه مث من و تو که هیچ بلد نیستیم و همه مسخره مون میکنن .

وبا ناراحتی  از هم خداحافظی کرده بودند . احساس غم و اندوهی بزرگ سکینه را دلتنگ کرده بود. دوست داشت تنها در خانه بماند  و گریه  کند تا بار دلش سبک شود. حال و حوصله هیچ کسی هیچ چیز رانداشت احساس حقارت ،بدبختی ،نفهمی،نفس تنگی . به سرفه افتاده بود و هق هق گریه کرده بود.

چند روز بعد بالاخره تصمیمش را گرفت و ازخانه بیرون آمد و به اولین همسایه که رسید خواب ساختگی عجیبی را برایش تعریف کرد: ننه ام را دیشب تو خواب دیدم . یه لباس سبز بلند تنش بود.صورتش پر نور بود .تا منو دید انگار ناراحت شد بهش گفتم چرا ناراحتی ننه؟ صورتشو برگردونو و گفت : اسم بچه ت چیه سکینه؟گفتم: زوزالو" .گفت : فکر می کنی با این اسم کافری ،تو بهشت راهش میدن؟مگه یادت رفته  اسم مادرت مریمه؟که یه مرتبه ازخواب پریدم.زبونم شده بود آجر.انگار از دوزخ برگشته بودم .همونجا قسم خوردم نا امر ننه ام را نکنم

ودر حالی  که بچه اش را می بوسید گفت :رود عزیزم بچه م....مریم نازم بچه م."و رفت سراغ یکی دیگر از زن ها تا خوابش را بری او نقل کند.

 

 ((مجید حلاجی))