عبدالرحمن محمودا

            

نوشتن در باره کسی که برایت همواره عزیز بوده ونقش مهمی در زندگی وروحیات شما داشته اگر نگویم با رنج فراوان صورت میگیرد خالی از اندوهی نیست که لحظه به لحظه نوشتن تو را رها نکند .

عبدالرحمن محمودا پدر من و7تن از خواهران وبرادران من بود وهنوز هست ودر اینده تا نفسی در ما باقی است خواهد بود .پدری که نقش خود را با همه افت وخیز ها خوب ایفا کرد وبه انچه در باره فرزندانش فکر میکرد تا در توان داشت انجام داد  شاید برای بعضی از خوانندگان سایت این سوال پیش بیاید که نوشتن در باره عبدالرحمن محمودا چه ربطی به ما دارد واقعیت قضیه این است که هر فردی از پدر ومادری بدنیا می اید بعضی از پدران وظایف خودرا بنا به انچه می اندیشند در باره فرزندانشان اعمال میکنند ومن با اعتقاد تمام ابن را میگویم که زندگی وباز نویسی زندگی وخاطرات پدرو مادر وعزیزانمان میتواند تاثیر بسزایی در شناخت ما ودیگران ایجاد کند راهی که بسیاری از پدران ومادران ما رفته اند ما یا داریم طی میکنیم ویا هنوز طی نکرده ایم وبه نظر من اگر کسی توان این راداشته باشد که هر چند کوتاه مروری برزندگی پدر ومادرش داشته باشد می تواند بعضی از خصوصیات پنهان مانده شخصیت خویش را کشف کند چون قسمتی از مجموعه رفتار وگفتار وحتی پندار ما در قسمت ناخوداگاه ما جای دارد که توسط پدران ومادران این زوج که دارای خصوصیات زنتیکی خاصی بوده اند به ما منتقل شده .نوشتن مسیری برای بازگویی درونی است نوشتن افریدن دوباره کلام است کلامی که اگر برصداقت استوار باشد قسمتی از حقیقت ماست که در نوشته به واقعیت می پیوندد پس انچه من مینویسم اول برای دل خودم است رازونیازی درونی برای اقناع وافشای قسمتی از ماکه حالا بین مانیست وفقط در دلهایمان باقی است تا هر از گاهی بیاد اوریم که ما هم روزگاری از این دست خواهیم شدوانروز با این شتاب روزگار دیر نخواهد بود

عبدالرحمن محمودا فرزند محمودا در سال 1306هجری شمسی در اوز بدنیا امد 2خواهر داشت و3برادر که یکی از برادرانش در سالهای قحط سالی در مسیر بندرلنگه از دست داد جد خانوادگی پدریش به ابراهیم احمد عالی میرسد که به طایفه زرنگار میرسد انچه پدرم از پدرش نقل میکرد این بود که مثل بسیاری از اوزیها که از دیگر نقاط به اوز امده اند جد پدری من از صحرای حاج ادول امده اند به اوز به کشت وکار مشغول بوده اند هر چند پدر پدرم محمودا بزرگ چارودار بود وبا قافله همسفر بود ه است

عبدالرحمن محمودا فردی کاملا خود ساخته بود دارای اعتقاداتی بود که برای ان ارزش قائل بود وسعی میکرد به انچه اعتقاد دارد عمل کند دنباله رو حرف این وان نبود از ریا ودروغ بدش می امد وبه حقیقت گویی معروف بود واز گفتن حقیقت ترسی به خود راه نمی داد وبا هیچ کس تعارف نداشت وبرای به جایی رسیدن فقط به تلاش وکوشش معتقد بود از تملق به دور بود وشجاعت در برابر سختی های روزگار از او ادمی ساخته بود که بتواند در برابر مشکلات کمر خم نکند از ادم های بیکار وبی عار بدش می امد ومعتقد بود جوهر مرد کار است کسی که تا لنگ ظهر بخوابد ومسئولیت زندگی قبول نکند لیاقت مردانگی ندارد با انکه در گفتار جدی وگاه خشن می نمود قلب رئوفی داشت اهل تجملات وفیس وافاده نبود ودر حرف هایش اینگونه ادم ها را به سخره میگرفت به خاطر ارتباطات گسترده ای که با مردم داشت دارای اطلاعات عمومی خوبی بود 2کلاس اکابر بیشتر نخوانده بود اما کتاب حافظ وخیام می خواند به فائز علاقه خاصی داشت روزنامه در حد کلمات کلاس اول ودومی می توانست بخواند به دانش وسواد اهمیت می داد واز خرافه پرستی بدور بود معتقد بود اگر می خواهیم به کسی احترام بگذاریم تا زنده است کاری برای او بکنیم صدای زیبا وگیرایی داشت ونوع صحبت کردنش با خیلی از اوزیها متفاوت بود اول که ادم او را میدید وصحبت کردنش را می شنید  فکر میکرد که شاید ادای کسی در می اورد اما تا من یادم هست چه در بیرون چه در خانه همیشه همینطور حرف میزد قدیم ها به گردش وتفریح که می رفتیم ترانه واواز هم میخواند ادم زنده دلی بود ودر ترانه خواندن ودر مایه دشتستانی خیلی خوب دوبیتی های فائز می خواند

فردا 2سال از درگذشت این پدر بزرگوار می گذرد  این نوشته هرچند کوتاه است اما یادی از یکی از عزیزترین کسان من است که به همراه زنده یاد مادرم  نقش مهمی  در شکل گیری من وخانواده داشته اند این نوشته را در فرصت های بعدی ادامه میدهم چرا که اندوه فقدانش نمی گذارد فعلا بیش از این بنویسم

                 زیبا ی بی دریغ

 سعی می کنم

برای چشمه که نام تورا بیادم می اورد

تو را می اورد کنارم

چیزی بگویم :

زیبای خسته دل

حالا که از پیچ وخم ان همه سنگ وناروا گذشتی

وبر بام اسمان بیاد من وما ستاره می چینی

گاهی بیا

ومثل ان روزها

دست بزرگت را بر شانه ام بگذار

تا فکر کنم هنوز زنده ام از تو

ومیتوانم به عمق دستهایت رجوع کنم

تو خوب میدانی

چه ابر باران زایی قد می کشد در چشمانم

خاک ودستانم بوی تو میدهد

گر چه تنهایی ام با من مانده

تا در هلاک هیچ گاهی نفس بکشم

اما زنده مانده ام در یادگار اوازهای شبانه ات

تا چون تو که از تبار سنگ وصنوبر بودی

در گوش صبح اواز عاشقانه بخوانم

وبا نغمه رود به خواب شکوفه ها سفر کنم

که مرا در تو چنین ارزویی قد میکشد

حتی وقتی که نیستی .

زیبای بی وقفه ام

گاهی بیا وپشت پلک صحرایی ام خیمه ای بزن 

بیاد همه ان روزها که خانه از صدای شکوه ات دو باره جان می گرفت

بیا تا خواهرانم بدانند که تو تنها همسفر مهر مادرم بودی

وبرادرانم از کلامت دریابند  که با توبودن ادامه همان سفری ست که به زیبایی می رسد

وتو پدر چه زیبا می ایی بر گونه وچشمانم

پس بیا زیبای بی دریغ

فرهاد ابراهیم پور-محمودا دبی 7.2.2007